تبليغاتX
بتکده
  دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

می خواهم قصه  ای برای دوستداران قصص واقعی تعریف کنم، القصه: بعضی از آدمها  هیچوقت نفهمیدن اشکهای آدما چه معنایی می ده. هیچوقت نفهمیدن زندگی و دوست داشتن چیه. این جور آدما، وقتی عجز و بی مایه گی خود را در روبرو شدن با مسائل زندگی می بینند برای طفره رفتن از مسئولیّت و شانه خالی کردن از انجام تکالیف فردی خودشون، آرزوی مرگ دیگرون را در سر دارن. عاشق خونریزی میشن. لذّت سادیسمی می برن از شنیدن اخبار جنگ و کُشتار وقتی خون را می بینن، نشئه میشن. کیف می کنن وقتی عذاب و زجر کشیدن دیگرون را می بینن. خوشحال و خندان میشن، وقتی مصیبتهای فاجعه بار طبیعی و زیستی را می بینن. این جور آدما، آدرس خودشون را در زندگی، گم کرده اند. این جور آدما هنوز که هنوزه، مغزشون رشد نکرده و انگل وار، آویزون دیگرونن. هنوز یاد نگرفته اند که روی پاهای خوشون بایستند و مزه ی « درد » را بچشند. این جور آدما بایستی از همون روز اولی که سر از زردینه در می آورند یه راست برن استخدام سازمانهای مخوف تروریستی و مافیایی و اطّلاعاتی و شکنجه گاهها  و امثالهم بشن؛ زیرا استعداد و آرمان و ایده آلشون، جلّادگری می باشه. کتاب مقدّس این جور آدما با شعار « مرگ خوبه ولی برا همسایه » شروع میشه. جوامع انسانی از آدمهای اینگونه  بزرگترین آسیبها را تا امروز دیده و خواهد دید.

 لیاقت « آدم بودن » را کسی به کسی دیگه نمیده. هر کسی خودشه که « آدم بودن » خودش را بر شالوده ی میزان فهم و شعور و آموخته های فردی اش کشف می کنه و آن را پاس می داره. 

...... در مسئله ی « چرایی زندگی و معنای آن » نمی توان به پاسخی نهایی رسید؛ زیرا « زندگی » در جایی توقّف نمی کند که ما به سراسر زیر و بم آن « دانش » پیدا کنیم و بر اساس « دانش خودمان » به یافتن معنایی ثابت و نامتغیّر برای آن، دست یابیم. « زندگی » در پروسه ی زیستن، معنای خودش را نم نم برای آنانی که در جست و جویش می باشند، پدیدار می کند. از این رو، هیچ معنایی را نمی توان بدون جست و جوی زندگی از جایی به « زندگی » تحمیل کرد؛ زیرا آن « زندگی » را که ما هنوز به دنبالش نیستیم، نمی توان پیشاپیش، معنایش را نیز کشف کرد.

.... سيستمهاي ديکتاتوري همواره مخالف و متضاد با تغييراتي هستند که باعث تزلزل انداختن و سپس سرنگوني آنهاست. اينست که حکّام مستبد و قدرت پرست مي کوشند بر ضدّ تغييرات کوچک نيز مبارزه کنند تا حاکميّت آنها استحکام داشته باشد. امکانهاي تغيير در چنين سيستمهايي تا آنجا مجاز است که در راستاي دوام و سيطره يابي حاکمين باشد و با مباني عقيدتي آنها مطابقت کند. محبوبترين تغيير در نظر مقتدرين چنان سيستمهاي مستبد، تغييريست که دوام سلطه ي آنها را تضمين مي کند. با هيچ مستبدي نمي توان گفت و شنود منطقي داشت. سيستمهاي استبدادي را بايستي راديکال واژگون کرد.

.... در جامعه اي که قدرت به طور کامل در اختيار فردي يا قشري خاصّ تعلق داشته باشد، سراسر مناسبات و فرهنگ آن اجتماع از درون، متلاشي و آلوده و پوسيده شده است. دلير نبودن در گزينش شيوه هاي زيستن از فقر فکري و روحي و انديشيدن حکايت مي کند. مردم ما قرنهاست که شور و حال « آزمونهاي پهلواني » را از ياد برده اند

+ نوشته شده توسط امیر همایون پاکبین در سه شنبه 27 دی1384 و ساعت 22:25 |
به راحتي ميشه در مورد اشتباهات ديگران قضاوت کرد
ولي به سختي ميشه اشتباهات خود را پيدا کرد.

به راحتي ميشه بدون فکر کردن حرف زد
ولي به سختي ميشه زبان را کنترل کرد.

به راحتي ميشه کسي را که دوستش داريم از خود برنجانيم
ولي به سختي ميشه اين رنجش را جبران کنيم.

به راحتي ميشه کسي را بخشيد
ولي به سختي ميشه از کسي تقاضاي بخشش کرد
+ نوشته شده توسط امیر همایون پاکبین در سه شنبه 27 دی1384 و ساعت 21:7 |
بهشت است اینجا. همه جامه های سر تا پا سفید پوشیده اند. از غلمان و حوری هم به تو خدمت می رسانند. البت فکر می کردیم حوریان باید زیباتر از اینها باشند و آدمی را مدهوش کنند از سیمای خود. بعضی هاشان گویا از جهنم فرار کرده اند. گویا باز نگهبان ها به خواب رفته اند.
شنیده بودیم در بهشت همگان لخت و عریانند ولی گویا این قسمت از بهشت کمی محدودیت دارد. .
اگر شنیدید که گفته اند هر چه نیت کنید و تصور کنید، به لحظه ای حاضر می گردد کور خوانده اید.
از هم قطاران بسیارند اینجا. یکی آمد گفت: من شهید شده ام. دیگری آمد و گفت: من از فرشتگان مقربم. آن یکی گفت: من پیغمبرم. گفتیم: برادر ما هم طناز نبی هستیم. معجزه ات چیست؟ گفت: صبح زود بلند می شوم. صبحانه می خورم. تا ناهار صبر می کنم و ناهار می خورم و تا شام صبر می کنم و شام می خورم و می خوابم تا صبح و ....
پیش خود فکر کردیم عجب شق القمری می کند. در این زمانه اینگونه زیستن بسی اعجاز دارد. باری بهشتمان پر بود از اولیا و مقربین، و فرشتگان و حوریان وپریان در گذر.
بر تخت خویش آرمیده بودیم  و عکس می گذاشتیم که حوری ای آمد با سبدی پر از سیب به نزدمان و گفت: بخور. یکی برداشتیم و خواستیم که گاز بزنیم، یادمان افتاد این همان سیب کذایی است. سیب را به زمین انداختیم و چند تعویض بلند گفتیم. حوری بازگشت و گفت: چرا اینطور کردی؟ گفتیم: شما می خواهید مرا از بهشت بیرون کنید. حوری دوباره سیبی به دستمان داد و ما آن را به زمین انداخته و اعوضی گفتیم. حوری خشمگین شد و چند حوری و غلمان دیگر را صدا زد. دست و پای مرا گرفتند و چند سوزنی به تنمان فرو کردند. هر چه فریاد زدیم و از امت کمک خواستیم به داد نرسیدند. وقتی از خواب بر خاستم. سیب نیم خورده ای را کنار تخت دیدم. کار از کار گذشته بود و شیطان کار خویش به سرانجام رسانیده بود. تعجبمان از آن بود که چرا هنوز در بهشتیم. لیک گفتیم شاید به علت مشغولیات، یادشان رفته؛ خود به سرعت از بهشت به زمین هبوط کردیم.
در خیابان راه می رفتیم که خطاب آمد. از آن هنگام که بهشت رفته بودیم خطاب نمی آمد. البت درست هم،همین بود. آنجا که دیگر خطاب نمی خواست. چند باری آنجا هم خطاب داشت می آمد .خطاب آمد: «چی کار می خوای بکنی؟»
گفتیم: «گشنه ایم. و پولی هم نداریم. چه کنیم. آیا مائده ای خواهد آمد؟»
خطاب آمد:«وایستا. یک بلیط  بخر بیا  آفتاب.»

گفتیم:«چرا؟»
خطاب آمد:«حالا که اصغر آقا قبول کرده بیا. دیگه تا آخرالزمون اینطوری اتفاق نمی افته. چون از اینکه هست بدترش قابل تصور نیست. یا همین طور می مونه که ضرری نداره یا بهتر می شه که سود می کنی.»
پیش خود اندیشیدیم و دیدیم حق می گوید و راه آفتاب را در پیش گرفتیم. با پرس و جو به مقصد رسیدیم.
ساختمانی را یافتیم عظیم. عده ای هم صف کشیده بودند بسیار طویل. ایستادیم آخر صف. پرسیدیم: چه خبر است؟ گفتند: تعطیل است. گفتیم: پس چرا شما اینجا ایستاده اید؟؟؟؟؟؟؟؟؟
+ نوشته شده توسط امیر همایون پاکبین در دوشنبه 26 دی1384 و ساعت 19:37 |
 

”دوستی، گفتگويی است كه به سكوت نمی‌كشد.“
دلم برای کسايی که دوستی رو نمی فهمن خيلی می سوزه و به دوستی با کسايی که دوستی رو می فهمن خيلی زياد افتخار می کنم. امروز  یک دوست نه چندان قدیمی، اما دلسوز و مهربان، تماس گرفت و روزم رو ساخت، ضمناً  لطف کرد و نظر بامزه ای از خودش در وکرد.

+ نوشته شده توسط امیر همایون پاکبین در دوشنبه 26 دی1384 و ساعت 18:3 |
تولد تولد تولدت مبارک! بيا شمع ها رو فوت کن،کيک ما رو هم فراموش نکن! بيا شادی تو دل کن، بازم کيک ما رو فراموش نکن! يه عالمه چیز های قشنگ قشنگ برات آرزو می کنم! بوسسسسس.

حمید جون تولدت رو تبریک میگم. با آرزویی سالی سر سرشار از نهنگ های آنچنانی!هر چند فکر کنم ما دیگه باید دلمون رو به این ماهی قرمزهای سفره هفت سین خوش کنیم!!!

تولدت را پيش از هر چيز به محضر بروبكس یاهو تبريك مي‌گم كه خداييش تو نبودي تا حالا كوبيده بودنش يه چیز ديگه جاش ساخته بودن! بنابراين مي‌بيني كه آدم به دردبخوري هستي.
چون چاره اي نيست به خودت هم تبريك مي‌گم.اميدوارم رديف دندان‌هايت در جشن تولد صد و بيست سالگي‌ات هم همين‌طور كه در  عكس‌هایت پيدا هستند پيدا باشند به علت لبخند زدن البته ولي خداييش دندون مصنوعي خوب سفارش بده اون موقع!:)

+ نوشته شده توسط امیر همایون پاکبین در دوشنبه 26 دی1384 و ساعت 10:58 |

باز آمدم باز آمدم از پيش آن يار آمدم
در من نگر در من نگر بهر تو غمخوار آمدم

شاد آمدم شاد آمدم از جمله آزاد آمدم
چندين هزاران سال شد تا من به گفتار آمدم

آنجا روم آنجا روم بالا بدم بالا روم
بازم رهان بازم رهان کاينجا به زنهار آمدم

من مرغ لاهوتی بدم ديدی که ناسوتی شدم
دامش نديدم ناگهان در وی گرفتار آمدم

من نور پاکم ای پسر نه مشت خاکم مختصر
آخر صدف من نيستم من در شهوار آمدم

+ نوشته شده توسط امیر همایون پاکبین در دوشنبه 26 دی1384 و ساعت 9:6 |

 

مدتها بود می خواستم واسه لحظه های با تو بودن یه جای مناسب رو انتخاب کنم،یه جایی که بتونم راحت باهات حرف بزنم.

آهای مردم،اینجا دیگه فقط منم و تنهاییم.اینجا دیگه آزادم هر چی می خوام بگم.کسی هم نیست بگه  این حرفا چیه؟ اینا که می گی یعنی چی؟من نمی فهمم تو چی می گی ولی اونی که من می گم درسته تو هنوز هیچی نمی دونی.

من اینجا هر چی دلم بخواد می گم،شما هم دیگه نیستید.حتی تو هم نیستی آره خود تو.اینجا می خوام فریاد بزنم دوست داشتن گناه نیست حتی بیماری هم نیست.تو هم نمی تونی چیزی بگی.

اینجا من با تنهایم خلوت می کنم،من و تنهایی سالهاست آشنای هم دیگه ایم.تنها کسی که حرفامو خوب می فهمه و هیج وقت هم قضاوتی در موردم نمی کنه.اون منو می فهمه،درک می کنه،می ذاره راحت اشک بریزم و خالی شم.

سلام تنهایی ... من اومدم با یه دنیا حرف و حرف و حرف،یه دنیا آرزو، رویا، خیال،یه دنیا اعتراض،فریاد و هزار تا چیز دیگه.

+ نوشته شده توسط امیر همایون پاکبین در دوشنبه 26 دی1384 و ساعت 8:59 |

امروز به لطف یکی از دوستان همکار توانستم بلاگی بسازم تا شاید بدینوسیله زمانی از وقتم که بیهوده صرف می شود ومجبورم گزافه گویی های دوستان را تحمل کنم بی ثمر نباشد ودر این دنیای مجازی درد دلی بکنم ، من نه نویسنده ام نه صاحب قلم ، درباب نگارش هم بضاعتم بسیار ناچیز است از این رو شرمنده دوستان هستم .قصد دارم من بعد از این اگر خدا بخواهد و فرصتی پیش بیاید هر روز یک شعر عشقولانه در بتکده در وکنم. برای امروز که روز اول است ومن هنوز دوستی پیدا نکرده ام فکر می کنم این چند بیت مناسب باشد.

در دل لاله غمت آتش سودا انداخت

شمع را آتش سودای تو از پا انداخت

يافت از نکهت زلف تو خبر آهوی چين

نافه مشک خود از شرم به صحرا انداخت

تا ز ديدار مانع نشود چشم پر آب

خواب را در نظرم کشت و به دريا انداخت

رشک رخسار تو زد بتکده ها را برهم

آه من غلغله در گوش مسيحا انداخت .

 

+ نوشته شده توسط امیر همایون پاکبین در یکشنبه 25 دی1384 و ساعت 21:9 |

به نام خداوند بخشنده مهربان، به نام آنکه هر چه در زمین و آسمانهاست همه به تسبیح و ستایش او که مقتدر و حکیم است مشغولند. آن خدائی که آسمانها و زمین همه ملک اوست. او که خلق را زنده میگرداند و باز میمیراند و او که در عالم به همه چیز تواناست. او که اول و آخر هستی است و پیدا و پنهان همه اوست. او که به همه امور عالم داناست و او که هر چه در زمین فرو رود و هر چه برآید و آنچه از آسمان نازل شود و آنچه بالا رود همه را میداند و هر کجا باشید او با شماست و هر چه کنید به خوبی آگاه است. آسمانها و زمین همه ملک اوست و رجوع همه عالم بسوی اوست. شب را در پرده زرین روز پنهان کند و روز را در خیمه سیاه شب نهان دارد و او به اسرار دلهای خلق هم آگاه است.

با استعانت از آن یگانه عالم و با انگیزه بر جای نهادن نظریات شخصی خویش برای گشودن منفذی برای گفتگو، تصمیم به ایجاد این وبلاگ نمودم، امیدوارم با یاری دوستان عزیز(با ارایه نظریات و انتقادات) در توسعه و تعمیق این مطالب همت گمارده وبا یک تعامل دوستانه فکری، دایره معرفتی خویش را تعالی بخشیم. و نیز بدین وسیله محفلی برای دوستی و نزدیکی مهیا کرده باشیم. برای آغاز این بلاگ متنی و سخنی از عارف بزرگ ابن عربی(اندلسی) انتخاب کرده و عرضه میدارم:

تا امروز با همنشینی که همکیش من نبود مخالفت می ورزیدم. ولیکن امروز دل من پذیرای همهء صورتها شده است، چراگاه همه آهوان است و بتکده بتان و صومعهء راهبان و کعبه طائفان و الواح تورات و اوراق قرآن. دین من اینک این عشق است، و هر جا که کاروان عشق برود دین و ایمان من هم بدنبالش روان است.

به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست
عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست


 

+ نوشته شده توسط امیر همایون پاکبین در یکشنبه 25 دی1384 و ساعت 18:17 |
دریغ است ایران که ویران شود