کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
می خواهم قصه ای برای دوستداران قصص واقعی تعریف کنم، القصه: بعضی از آدمها هیچوقت نفهمیدن اشکهای آدما چه معنایی می ده. هیچوقت نفهمیدن زندگی و دوست داشتن چیه. این جور آدما، وقتی عجز و بی مایه گی خود را در روبرو شدن با مسائل زندگی می بینند برای طفره رفتن از مسئولیّت و شانه خالی کردن از انجام تکالیف فردی خودشون، آرزوی مرگ دیگرون را در سر دارن. عاشق خونریزی میشن. لذّت سادیسمی می برن از شنیدن اخبار جنگ و کُشتار وقتی خون را می بینن، نشئه میشن. کیف می کنن وقتی عذاب و زجر کشیدن دیگرون را می بینن. خوشحال و خندان میشن، وقتی مصیبتهای فاجعه بار طبیعی و زیستی را می بینن. این جور آدما، آدرس خودشون را در زندگی، گم کرده اند. این جور آدما هنوز که هنوزه، مغزشون رشد نکرده و انگل وار، آویزون دیگرونن. هنوز یاد نگرفته اند که روی پاهای خوشون بایستند و مزه ی « درد » را بچشند. این جور آدما بایستی از همون روز اولی که سر از زردینه در می آورند یه راست برن استخدام سازمانهای مخوف تروریستی و مافیایی و اطّلاعاتی و شکنجه گاهها و امثالهم بشن؛ زیرا استعداد و آرمان و ایده آلشون، جلّادگری می باشه. کتاب مقدّس این جور آدما با شعار « مرگ خوبه ولی برا همسایه » شروع میشه. جوامع انسانی از آدمهای اینگونه بزرگترین آسیبها را تا امروز دیده و خواهد دید.
لیاقت « آدم بودن » را کسی به کسی دیگه نمیده. هر کسی خودشه که « آدم بودن » خودش را بر شالوده ی میزان فهم و شعور و آموخته های فردی اش کشف می کنه و آن را پاس می داره.
...... در مسئله ی « چرایی زندگی و معنای آن » نمی توان به پاسخی نهایی رسید؛ زیرا « زندگی » در جایی توقّف نمی کند که ما به سراسر زیر و بم آن « دانش » پیدا کنیم و بر اساس « دانش خودمان » به یافتن معنایی ثابت و نامتغیّر برای آن، دست یابیم. « زندگی » در پروسه ی زیستن، معنای خودش را نم نم برای آنانی که در جست و جویش می باشند، پدیدار می کند. از این رو، هیچ معنایی را نمی توان بدون جست و جوی زندگی از جایی به « زندگی » تحمیل کرد؛ زیرا آن « زندگی » را که ما هنوز به دنبالش نیستیم، نمی توان پیشاپیش، معنایش را نیز کشف کرد.
.... سيستمهاي ديکتاتوري همواره مخالف و متضاد با تغييراتي هستند که باعث تزلزل انداختن و سپس سرنگوني آنهاست. اينست که حکّام مستبد و قدرت پرست مي کوشند بر ضدّ تغييرات کوچک نيز مبارزه کنند تا حاکميّت آنها استحکام داشته باشد. امکانهاي تغيير در چنين سيستمهايي تا آنجا مجاز است که در راستاي دوام و سيطره يابي حاکمين باشد و با مباني عقيدتي آنها مطابقت کند. محبوبترين تغيير در نظر مقتدرين چنان سيستمهاي مستبد، تغييريست که دوام سلطه ي آنها را تضمين مي کند. با هيچ مستبدي نمي توان گفت و شنود منطقي داشت. سيستمهاي استبدادي را بايستي راديکال واژگون کرد.
.... در جامعه اي که قدرت به طور کامل در اختيار فردي يا قشري خاصّ تعلق داشته باشد، سراسر مناسبات و فرهنگ آن اجتماع از درون، متلاشي و آلوده و پوسيده شده است. دلير نبودن در گزينش شيوه هاي زيستن از فقر فکري و روحي و انديشيدن حکايت مي کند. مردم ما قرنهاست که شور و حال « آزمونهاي پهلواني » را از ياد برده اند

