تبليغاتX
بتکده
آخرین روزهای یک سال خورشیدی.. اوایل یک سال چینی است..نزدیک به اواسط یک سال میلادی.. و نمیدانم چه وقت یک سال قمری.
آخرین روزهای یک سال خورشیدی.. بهار اینجاست.. زمستان

آنجا..و تابستان در جایی دیگر.
فقط باید از خورشید پرسید که آخرین روزهای یک سال خورشیدی چه وقت است!
برای من ..آخرین روزهای یک سال خورشیدی یعنی در یک جعبه ی ۳۶۵ تایی دیگر را بستن و روی جعبه های قبلی کنار گذاشتن... و تحویل گرفتن یک جعبه ی نو..جدید و تازه.
مثل حس شب قبل از سفر ..وقتی میخواهی چمدانت را ببندی آن موقع که شوق رفتن با غم ماندن در هم میشوند..احساس من هم این روزها ترکیب عجیبی از غم و شادی ست.
در آخرین روزهای این سال خورشیدی...
من و ساقه های نازک و سبز گندمهای جوانه زده ی پشت پنجره.. سیب سرخ لبنانی.. ماهی قرمز توی تنگ مغازها ..آجیل خریده شده با عشق..سکه های چند ریالی..سرکه و سیر سوپر مارکت مرکز خرید..و سنبل گل فروشهای سر چهار راهها...
در آخرین روزهای این سال خورشیدی.....
من سردرگمم و نمیدونم چطوری باید از این تعطیلات مختصری که آقایان عنایت کرده اند استفاده کنم.

 من و یک جعبه ی ۳۶۵ تایی نو.. تازه و پر از غیر منتظره ها...  

+ نوشته شده توسط امیر همایون پاکبین در شنبه 27 اسفند1384 و ساعت 8:44 |
نفس کز گرمگاه سینه می آید برون

ابری شود تاریک

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت

نفس کین است

پس دیگر چه داری چشم

ازدست دوستان دور یا نزدیک

امروز در فهرست وبلاگها به یک وبلاگی رسیدم پس از خوندن این وبلاگ اونقدر تحت تاثیر قرار گرفتم که برای نویسندش که تقریباً کم سن وسالم هست کامنت گذاشتم وازش خواستم اجازه بده قسمتی از نوشتش رو در این پست ثبت کنم، شاید این حرکت یکجوریایی دور از اصول باشه ولی چون اون نویسنده حرف دل من رو زده بود و شاید اگر من میخواستم از این حرف دل بنویسم نمی تونستم به خوبی آن بنویسم من با اجازه یا شاید بی اجازه قسمتی از مطلب وبلاگ سپیده رو کپی کردم.

گاهی با خودم فکر می کنم ای کاش می تونستم یه گوشه از این دنیا از ارزشهایی حرف بزنم که داره پایمال می شه .با خودم می گم ای کاش می شد با همه راحت تر حرف زد و ای کاش می شد به همه یادآوری کرد که به دلشون رجوع کنند. به انسانیت و انسان بودنشون .

دلم می خواست روی یه بلندی وایسم پشت سر هم داد بزنم شما انسانید انسان شاید یادتون رفته باشه...

بارها به این کلمه فکر کردم "انسان"،"انسانیت" و...

همیشه بهش فکر می کنم وقتی آدم های جور وا جور رو که از کنار هم بیتفاوت رد می شن رو می بینم  وقتی چشمای بینایی که در اوج بینایی نا بینان رو می بینم به این واژه فکر می کنم. وقتی صدای کمک خواستن یه عده رو می شنوم و در مقابل گوش های شنوایی رو می بینم که هرگز این صدا ها رو نمیشنون و یا شاید هم نمی خوان بشنون و ببینند.

آره ، من بارها به این واژه فکر کردم . واژه هایی که ناب شدن و کم یاب ، واژه هایی که شاید اصلا گم شده باشند.(انسان ،آن حقیقت در حال گم شدن)

و این منم اینجا این گوشه ی جهان ، غرب و شرق نداره من همیشه به این معتقد بودم . زمین یه کره است اگه بچرخه غربش تو شرقشه و شرقش تو غربش ... اینها مهم نیست .من اینجا هستم و مهم اینه که من، هستم.اینجا ایرانه، ایران و اون طوری که من می دونم با یه جمعیت شصت میلیونی  شاید هم بیشتر...

 کسی که از عمق شب حرف می زنه از عمق تاریکی ... نمیدونم شاید زیادی تند میرم اما اکثر کسانی رو که این روزها میبینیم و باهاشون سرو کار داریم یه جورایی از معنویات  فاصله گرفتن و فراموش کردن که دیر یا زود باید هر چیزی رو که واسه بدست آوردنش تلاش می کنند بگذارند و برند.

شصت میلیون انسان ! دورم هستند ، انسان...؟!

و من توی این جمعیت عظیم تنهام ...و البته رها.

 بارها از تنهاییم حرف زدم خیلی از شماها شاید مفهوم تنهایی من رو همون مفهوم ظاهری تصور کردین .

نه هیچ وقت تصور نکنید من با این شرایط موجود از تنهاییم نا راضیم ،نه...

آدم های زیادی روز و شب میبینم، باهاشون حرف می زنم،باهاشون میخندم ،باهاشون گریه می کنم ...

اما من توی این جمعیت شصت میلیونی دنبال یه واژه ی نایابم... اونقدر نایاب که با گذشت بیست سال از زندگیم هنوز پیداش نکردم .

واژه ای ناب و نایاب ...انسانیت.

+ نوشته شده توسط امیر همایون پاکبین در چهارشنبه 24 اسفند1384 و ساعت 14:2 |
چهار شنبه سوری امسال هم از راه رسید وبا طنین پر شور و شعفش زخمه بر چنگ دل همه جوانهای ایرانی زد و رفت،برای من امسال شب چهار شنبه آخر سال با بقیه سالها کمی متفاوت بود بی حوصله گی عجیبی تمام ذهنم رو فرا گرفته بود دردی که خودم هم نمی شناختمش تصمیم گرفتم در خونه بمونم،سيگار بکشم و با یکی از آهنگهای ستار نوستول ( نوستالژی) بزنم،ديگه اينجوریه ديگه، کاريشم نميشه کرد.

ولی باز هم نشد که با خود تنها بشم و حالی بکنم،یکی از دوستان پیشنهاد کرد سری به مملکت هفت حوض بزنیم میگن اون جا شور و حال دیگری دارد رفتیم ودیدیم خفن با حال بود خلاصه زمانی رو صرف کردیم کمی از دلتنگیهامون کاسته شد واین رو بیشتر مدیون دوستانی که با همراه شده بودن میدانم.

از آهنگ نوستالژیک ستار گفتم بد نیست برای شما هم تجدید خاطره ای باشد.

   اخماتو وا کن پسرو، سرتو بالا کن دخترو
همگی بریم قاشق زنی، حالا دیگه بسه دشمنی
مردم دیگه فال گوش نمی رن
چی شده که دارن می میرن
پسره خروس جنگی شده، دختره دلش سنگی شده
دلخوری بسه ای آدما، بهار می رسه ای آدما
بیا ای عمو نوروز، برو ای غم امروز
الهی که برامون، مبارک باشه هر روز
این فتنه و دعوا چی چیه، این لحاف ملا چی چیه
بازی نکنین با فشفشه، نکنه اتیش سوزی بشه
شب عید و چهار شنبه سوری
اون سالا نبودش این جوری
قاشق می زدیم که یار بیاد
هفت سین می چیدیم بهار بیاد
بیا ای عمو نوروز برو ای غم امروز
الهی که برامون مبارک باشه هر روز

بارون بهار آب حيات شبنم رو گلا نقل و نبات
سمنو پزون بود شب عيد، آشتی کنون بود شب عيد
دلخوری بسه ای آدما، بهار می رسه ای آدما
گريه نکنين، شادی کنين، روتونو به آزادی کنين

اخماتو وا کن پسرو سرتو بالا کن دخترو
همگی بریم قاشق زنی حالا دیگه بسه دشمنی
بیا ای عمو نوروز برو ای غم امروز
الهی که برامون مبارک باشه هر روز

+ نوشته شده توسط امیر همایون پاکبین در چهارشنبه 24 اسفند1384 و ساعت 9:4 |
خاک، سیاهی‌ست
و ساقه، پیغامی سبز برای نور 

 سايه‌ی پیغام را هوای گریز است
سایه‌ی پیغام اسیر سیاهی است
و نور منتظر
قدم قاصد را می‌شمارد

سال نو و آمدن بهار و این عید باستانی رو به همه عاشقان و دوستداران زندگی و پویش تبریک عرض میکنم.

عیدها و جشنهای باستانی و ملی چقدر زیباست و چقدر خاطره ساز می شود برای همه ، با هر گرایش و ایده ای که دارند.عید نوروز ، عید میلاد مسیح و سال نوی میلادی ، چهارشنبه سوری و سیزده به در .اینها جشنهایی هستند که ملتی با هر سلیقه و باوری که هستند از آنها لذت می برند و در آنها شرکت می جویند . و این زیبا تر است که ما توانسته ایم این چنین جشنهایی را در قرونی دور ابداع کنیم که حال در همه جای دنیا به شکلی اول بهار را جشن بگیرند .
من بسیار به خود می بالم که یک ایرانی هستم و نیاکان من آنقدر پاک و نیک سرشت بوده اند که توانسته اند ابداع کنندهء این چنین جشنها و شادیهایی باشند که حال تمام دنیا از فرهنگ و تمدن غنی خاور زمین و ایران سیراب شود.اما صد افسوس که خود از این فرهنگ و تمدن غنی دور شده ایم و بسیاری از آداب و سنن باستانی و ملی را از یاد برده ایم.
این روزها شهر حال و هوایی دگر دارد .هر کجا که قدم می گذاری ماهی های گلی و قرمز و در تنگهای بلور و طشتهای بزرگ و اکواریوم های شیشه ای می بینی که تو هم وول می خورند و طنازی می کنند و سبزه های جوانه زده در سبدهای کوچک و بزرگ که این طرف و اون طرف تنگهای بلور می گذارند و مردی که داد می زنه ، آی سمنو ، آی سمنو ، واسه پای هفت سین سمنو و تخم مرغ های رنگی و شعم های رنگ و وارنگ و انسانهایی که در جنب و جوش روزهای پایانی سال هستند ، گرد گیری خانه ها و پاک کردن شیشه ها ، اینها همه و همه این معنی را می دهد که شهر برای مدتی کوتاه زنده شده است و این رشد و نمو برای اندک زمانی چه فقیر و چه غنی را در بر گرفته است تا آنها را برای مدتی شاد کند.
همیشه این موقع سال برای من جور دیگر بود از کودکی همیشه این یک تیکه از زمان را دوست می داشتم و برایم لذت بخش بود و هر گاه به این زمان نزدیک می شدیم و می شویم باز هم برایم لذت بخش است.چهارشنبه سوری ، از روی آتش پریدن ،آجیل شب چهارشنبه سوری خوردن ،قاشق زنی که حال دیگر این رسم انجام نمی شود،شب عید ،سفرهء هفت سین، تکاپوی خرید لباس نو ، عیدیهایی که می گرفتیم ،بوی شیرین شیرینی هایی که به دست مادر پخته می شد، شام شب عید، بوی سبزی پلو و ماهی سرخ شده، بوی نو شدن و تازه گی خانه ، بازیهای کودکانه و آرامش روز عید همه و همه برایم خاطره انگیز بود و خاطره انگیز خواهد شد.
و باز هم شب عید و نزدیک شدن به آن تکه از زمان که دوباره نزدیک شده است، برایم لذت بخش است و لحظات شادی که نزدیک است تا دوباره آن خاطرات دور را تجلی بخشد و من باز هم در خود احساس بودن و زندگی و زنده شدن  را حس کنم . دوباره بهار می آید و درختان در باغچه دوباره زنده خواهند شد، دوباره جوان خواهند شد و شکوفه و گل خواهند داد . و من باز هم مانند سالهای قبل به همه تبریک خواهم گفت این زنده شدن و جوانه زدن را. به تو ، به او، و به ایشان و به آنها.

+ نوشته شده توسط امیر همایون پاکبین در دوشنبه 22 اسفند1384 و ساعت 13:37 |
انوشیروان را معلمی بود که در ایام صفر به تعلیم و تربیت او قیام نمودی. روزی معلم بدون تقصیر او را آزار کرد. انوشیروان از این معنی به غایت خشمگین بود و در خاطر خود داشت تا وقتی که به مرتبه سلطنت و پادشاهی رسید.
روزی آن معلم را به حضور طلبیده از او پرسید در ایامی که به تعلیم من قیام داشتی چه چیزی تو را بر آن داشت که روزی مرا بی‌گناه مورد آزار ساختی و به سیاست و عقوبتم فرمان دادی؟
گفت: ای ملک چون امید آن داشتم که بعد از پدر به رتبه شاهی رسی خواستم که تو را طعم ظلم بچشانم تا در ایام سلطنت به ظلم اقدام ننمایی و شیوه عدل و شفقت به مردم سلوک داری.
کسری چون این سخن بشنید او را تحسین بسیار فرموده و خلعت و نعمتش ارزانی داشت.
+ نوشته شده توسط امیر همایون پاکبین در یکشنبه 21 اسفند1384 و ساعت 13:48 |
آفتاب شهر سیم خاردار و ورود ممنوع،آفتاب شهر همهمه های خاموش،امروز تمام سیستمهای آفتاب سیم خاردار کشی شد،از این پس تمام رفت و آمدها در آفتاب کنترل خواهد شد دیگر هیچ اجنبی از خدا بی خبری حق ورود به این حریم پاک مقدس را ندارد، خدای نکرده فکر بد نفرمایید منظور از اجنبی حتماً ویروسهای سرگردان فضای سایبر است.....و نه هر چیز دیگری که به مخیله شما خطور می کند.

راجع به این شهر و حکومت نظامی هایش میخواستم بسیار بنویسم ولی دوستی گفت ننویس شاید نوشته های تو را غرض ورزی فرض کنند وبعدها.....

و به این نتیجه رسیدم که شاید بزودی نوشتن وبلاگ هم ممنوع شود، واین را باور کردم یا بهتر بگویم به خود تفهیم کردم که هیچ چیز به اندازه ای که نخست رخ می نماید بزرگ ومهم نیست اندکی صبر وشکیبایی، ارام بخش است.

+ نوشته شده توسط امیر همایون پاکبین در پنجشنبه 18 اسفند1384 و ساعت 14:22 |
به عزيزترينم مي گم  عکسم روگذاشتم تو وبلاگ .. يکهويي براق مي شه که يک وقت اين کار رو نکني!.. يک خورده نگاش مي کنم و مي پرسم چه اشکال داره؟.. يک سري تکون مي ده و مي گه: راستش هيچي! راست مي گي چه اشکال داره؟ .. ولي من اين کار رو کردم چرا؟ دليل دقيقي ندارم ...
دلم مي خواست عکس بلاگرهاي محبوبم رو مي ديدم ... آخه کلا من به قيافه آدم ها اهميت مي دم .. معنيش اين نيست که اونها بايد خوش قيافه باشن نه .. ولي قيافشون رو اگر دوست داشته باشم باهاشون دوست مي شم وگرنه خيلي به سختي دوست مي شم ... خب اين از ضعف داشتن در نحوه قضاوت در مورد ديگران است مي دونم ولي خوب يک توضيحي بدم من اگر بگم لبخند يک نفر قشنگه پس اون آدم خوبيه منظورم شکل لب هاي او موقع لبخند زدن نيست منظورم حالت و لحن! لب هاي اوست که آيا به خودش اجازه مي ده کسي رو مسخره و ريشخند کنه يا نه آيا لبخندش مصنوعي است يا نه .. شيطنتش دوستانه است يا بدجنسانه واگر اين مشکلات رو نداشت! به اين نتيجه مي رسم لبخندش قشنگه!!
خب يک خورده پيچيده شد .. شانس آورده ام که عزيزترين کاملا اين حرف هاي خنگولانه من رو درک مي کنه!
بگذريم دلم مي خواست بدونم چه شکلي اند ..همون طور که من فکر مي کنم نازنين هستند يا نه؟
بعضي ها رو فکر مي کردم نازنين هستند و انسان دوست و در دعواهاي اخير فکر کردم لابد اشتباه مي کردم.

مخلص کلام! من اين حرف ها رو مي زنم و سعي مي کنم تو وبلاگم از خودم يک الهه مهرباني و فرشته تنها!!! براي شما درست کنم، خوب شما بايد عکس من رو میدید بعد قضاوت میکردید که اصلا من مال اين حرف ها هستم يا نه؟ و اصلا حرف هام به قيافم!!!!! مي ياد يا نه، ديگه!!!

البته مي دونم که در واقع لذت اصلي در وبلاگ خواندن هم از همين ندانستن و نديدن مي آد .. و مثل هنر پست مدرن همه چيز را اعم از قيافه و شرايط و روحيات خودمون توي ذهنمون مي سازيم يعني نويسنده ها و خواننده ها با هم توي يک بازي قشنگ شرکت مي کنن و لحظاتشون رو با هم تقسيم مي کنند .. اين هم خيلي خوبه و من چند تا دوست نازنين اين طوري پيدا کردم که از ديدن! ببخشيد خوندن هر روزه مطالبشون خيلي لذت مي برم .. پس پاينده باشيد دوستان و مهربان!

+ نوشته شده توسط امیر همایون پاکبین در چهارشنبه 17 اسفند1384 و ساعت 11:3 |
مي گذرن روزها و شبها.. بي آنكه بدانيم براي چي زندگي مي كنيم.. در زندگي هر كدام دردهاي هست. دردهاي كه شايد هيچوقت توان باز گو كردنش را نداشته باشيم.. گاهي اوقات وقتي بيش از حد وارد اجتماع مي شم.. و مشكلات و دردهاي آدمهاي اجتماعم رو مي بينم ... متنفرميشم از همه اون چيزهاي كه دارم... و مي بينم كه دردهاي من درد نيستن.. بلكه زنگ تفريح زندگيم حساب مي شوند....

صداي خانمي كه در محل کار ما کار میکرد ... چون پتكي خورد توي سرم...اصلا يه لحظه يادم رفت براي چي اومدم اينجا... نميخواستم صداش رو گوش بدم.. ولي با چنان سوزي حرف ميزد و گريه مي كرد.. كه دل هر بنده رو به درد مي آورد... به اندازه همه تنهايي خدا دلم به درد اومد... وقتي نگاه اين خانم كردم تمام وجودم غرق اشك شد... دلم گرفت.. كه چرا بايد اينطوري باشه..  من تحمل ديدن درد کسی رو ندارم ...ديدن قيافه يه  آدم اونم توي اون حالت ديگه رمقي براي هيچ چيزي نميذاره.... من تمام دردهايم را فراموش كردم... تمام دلتنگي هايم را... تمام آنچه داشتم و نداشتم را.. فقط از خدا خواستم كه دلش را شاد كنه.. از خدا خواستم كمك كنه به تمام اونهايي كه می خواهد برسد... براي اجتماعم غصه خوردم... براي مملكتم .... ملتم.. و مردمانم... دلتنگ تمام ايران شدم... دلتنگ تمام آدمهاي زجر كشيده كشور شدم.. دلتنگ تمام زنان و مادران شدم.. كه چه رنجي رو بايد تحمل كنن

راستي من چقدر آرام ميشم وقتي پايم رو داخل اين حریم مي گذارم....

+ نوشته شده توسط امیر همایون پاکبین در دوشنبه 15 اسفند1384 و ساعت 15:17 |
مثل خيلی روزها و احساس ها و کار ها و زندگی ها و خوشی ها ..و حتی بدی های لحظه...

هيچ هنگامی را به خاطر ندارم که از درس و مدرسه خشنود باشم اما امروز دلتنگم....دلتنگ روز اول دبستان تنهايی و وحشت از گريه کودکان دگر..

دوم دبستان و دوستان نه چندان پاک

سوم دبستان و انزوا

چهارم و خودکفايی

پنجم و ذهن بيماری که به ياد نمی اورد پنجم دبستانش را چگونه به سر کرده است....

دلتنگ ساعت های بی غمی فرار از واقعيت های دور از مدرسه.سلاح ممتازی در برابر رفتار های غير اجتماعی...

نه هيچ زمانی کودک نبوده ام اما حالا .. پير بی تجربه ی منتظری هستم به اخر...

اخر هم درست مانند اول ..تنهايم.. با اين تفاوت که اول را با نام خدا شروع کرده ام و اخر را با نام...با هيچ نامی به پايان ببرم.

+ نوشته شده توسط امیر همایون پاکبین در دوشنبه 15 اسفند1384 و ساعت 11:55 |
 

سعی کنیم خوبیهای دوستامون رو روی سنگ بنویسیم

تا مدتهای مدید در خاطرهامون بمونه

و بدیهای احتمالی دوستامون رو روی شنهای روان بنويسيم

تا با نسیمی اثرش از بین بره

+ نوشته شده توسط امیر همایون پاکبین در شنبه 13 اسفند1384 و ساعت 13:37 |
من با ديگرانم ....من با ديگران مي خندم ، مي گويم ، مي شنوم ......اما غرقم در دنياي درونم خودم .....نامش نهاده شده فاصله ....چه بگويم ...تنها فاصله است که با ما فاصله اي ندارد ،اين روزها....
+ نوشته شده توسط امیر همایون پاکبین در پنجشنبه 11 اسفند1384 و ساعت 14:57 |

ای اسمِ تو آغازِ همه بحث و جدل‌ها

زيبائيِ جنجال برانگيزِ غزل‌ها

ای صورتِ تو ماه‌تر از ماه زمينی!

چشمانِ تو کابوس قمرها و زحل‌ها

من تلخ‌تر از قهوه‌ی تُرکم! تو و لبهات

يادآورِ شيرينيِ کندوی عسل‌ها

کافر شدنم بعدِ تو تقصيرِ کسی نيست

وقتی بپرستند تو را لات و هُبل‌ها

از فکرِ تو، ديوانگی‌ام اوج گرفته

ديگر شده‌ام مضحکه‌ی بچه محل‌ها!

*******

با خاطره و خوابِ تو، سر می‌کنم امشب

قانع شده‌ام بی تو به اين حداقل‌ها...

زیادی خوش بحالت نشه باقیش نگفتم:

از قرار ملاقات با تو ، امروز هم  دست از پا درازتر  برگشتم...

هفتۀ بعد در باغ وحش ، در قفس گوريل‌ها منتظرت هستم.

۲.آمدم ببوسمت ، سايه‌ام روی صورتت افتاد ، خسوف شد!

۳.ديشب دوباره در خواب ديدمت ، مگر اينكه در خواب ببينمت!

+ نوشته شده توسط امیر همایون پاکبین در دوشنبه 8 اسفند1384 و ساعت 9:3 |

در این هنگامه ای که انسانیت به واژه ای بی مفهوم بدل شده است ، عالم به بتکده ای ماند که هر کس بتی را به عبودیت برگزیده است ؛ آری این انسانی است که آمده بود تا جای نشین خدا شود در زمین ، اما اینک در قاموس حیاتش نیز نشانی از خدا باقی نمانده است .

این انسان چنان در تاریکی فرو رفته است که راه را از بیراهه باز نشناسد ، اما چنان بر بیراهه می تازد که راهبری بر راه .

در این دریای طوفان زده بر بلندای حیرت ایستاده ایم ف تلاطم کشتیها را می بینیم ولی ما را یارای تشخیص نیست که بر کدامین سوار شویم .

در این ویرانکده آیا ما را جز دعا دستاویزی هست ، پس بر همین دستاویز چنگ میزنیم و اینچنین زمزمه میکنیم :

بار الها ! آیا دیگرباره ابراهیمی را بر نمی انگیزی تا این بتکده را ویران کند و بر ویرانه های آن نام تو را به تلؤلؤ آورد ؛ آیا چراغ هدایتت را نمی فرستی تا به نور او ، ظلمت در هم شکند و روشنی همه جا را در بر گیرد ، آنچنانکه بر راه رویم و آیا کشتی نجاتت را در این دریای طوفانزده برای هدایتمان نمی فرستی.

 

اینک تمام ذرات وجود نیاز به تو را فریاد میزند و ما دیده بر راه به انتظار قدومت ایستاده ایم تا آنگاه که سفیر شادی نام تو را فریاد زند و هستی ز هستت ، هست دوباره یابد .  

+ نوشته شده توسط امیر همایون پاکبین در یکشنبه 7 اسفند1384 و ساعت 15:22 |

آری، آری ، زندگی زیباست زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست گر بیفروزیش، رقص شعله اش در هر کران پیداست ورنه، خاموش است وخاموشی گناه ماست

 Life is like fire, can burns forever. If we turn it on we can see flame dances from far .away, other wise its dark and thats our fault

+ نوشته شده توسط امیر همایون پاکبین در یکشنبه 7 اسفند1384 و ساعت 13:46 |
یادم می آید آنوقت ها که هنوز مدرسه نمی رفتم شبها قبل از خواب برایم قصه هایی می گفتند. یکی از دیگری خیال انگیزتر و شیرین تر. قصه ای بود به اسم قصه ی شنگول و منگول و حبه ی انگور که از چند جهت اساسی بقول امروزی ها برایم چالش برانگیز بود! نوعی درگیری ذهنی که بعلت کمرویی و کم حرفی شدیدم ، چه در جمع همسن و سالانم و چه بزرگترها ، هیچوقت بیانش نمی کردم.
قصه را که شنیده اید؟! ( آنها که نشنیده اند باید از خودشان خجالت بکشند! ) گرگی در این قصه هست که بسیار شرور و بد تصویر شده و از بخت بد گیر زرنگی های حبه ی انگور ، بچه بره ی لوس و ننر خانم بز زنگوله پا ، می افتد. ( نمی دانم چرا همیشه فکر می کنم آدم برود داخل شکم گرگ خبیث بهتر است تا بچه ننر و قند عسل مامان بابایش باشد! ) در انتهای این قصه گرگ بخت برگشته که از همه جا بی خبر کنار رودخانه ی زیبایی خوابیده تا با لذت غذایش ( شنگول و منگول ) را هضم کند مورد عمل جراحی ناجوانمردانه ای قرار می گیرد! بز زنگوله پا شکم آقا گرگه را می دراند و شنگول و منگول را صحیح و سالم بیرون می آورد. ( غذا را باید خوب جوید و سپس قورت داد! ) آنها همگی شکم گرگ بیچاره را پر از قلوه سنگ می کنند و بز زنگوله پا درز را با نخ و سوزن می بندد. گرگ پس از چند ساعتی بیدار می شود و حس می کند تشنه اش شده. برای همین خم می شود داخل رودخانه که آبی بنوشد. سنگینی سنگ های شکم آقا گرگه کار دستش می دهد ، به رودخانه می افتد و آب خروشان او را با خود می برد.
اینجا که می رسید قصه تمام می شد و همه ی بچه ها شادی می کردند بی آنکه یک کدامشان بپرسند که خب ، سر آن گرگ بیچاره چه آمد؟!
من هرچه در نقاشی های آخر کتاب قصه دقت می کردم نمی توانستم این را بفهمم و بدون آنکه حس کنجکاوی ام را ارضا کنم سرخورده و متعجب از اینکه برای هیچکس سرنوشت آقا گرگه ی تنها مهم نیست می خوابیدم. اما تا قبل از اینکه خوابم ببرد همه اش فکر می کردم : خب ، آقا گرگه درسته که بدجنسی کرد اما بالاخره او هم آدم است ، به غذا احتیاج دارد و گناه است که همینجور هر بار با شکم پر از قلوه سنگ توی رودخانه دست و پا بزند و بقول بعضی ها هم غرق بشود. طفلکی آقا گرگه ی تنها!
یا حق
+ نوشته شده توسط امیر همایون پاکبین در یکشنبه 7 اسفند1384 و ساعت 13:8 |

خسته‌ام. بسيار خسته‌ام. به قولِ احمد محبي آشتياني، آن روزها كه با شعرش مي‌زيستيم:

“خسته‌ام از اضطرابِ چرخه‌ي مينا
خسته‌ام از فكرتِ نيامده فردا
خسته‌ام از مردمانِ بي‌سر و بي‌پا
خسته‌ام از هاي‌هاي و قه‌قه و غوغا
خسته‌ام‍؛ آسوده‌ام كنيد خدا را
در پيِ منزل‌گه و ز قافله بيزار...”

امروز دوباره آنقدر خسته شدم از این بهشت و حوریان و غلمانش که شاید مجبور بشوم دوباره اسب رفتن زین کنم،هر روز یک ماجرای تازه هرروز یک بهانه جدید و آنچه اینجا مدام می شنوی این است که فلانی راجع به تو اینجوری گفت فلانی گفت باید این رو بیرونش کنیم،خلاصه اینکه این فلانی ها نمی گذارند کارمون رو مثل بچه آدم انجام بدیم سعی می کنند یک جوری به هر طریق ممکن یک رنده قشنگ به عصابت بکشند، امروز درمانده شدم نمی دانم با این آدمها چه جوری برخورد کنم.

السلام علی من تبع الهدی

+ نوشته شده توسط امیر همایون پاکبین در شنبه 6 اسفند1384 و ساعت 14:18 |

آنکس که بداند و بداند که بداند | اسب شعف از گنبد گردون بجهاند
 

آنکس که بداند و نداند که بداند | بيدار کنيدش که بسی خفته نماند
 

آنکس که نداند و بداند که نداند | لنگان خرك خويش به منزل برساند
 

آنکس که نداند و نداند که نداند | در جـهـل مرکب ابــد الدهر ب‍‍‍‍ماند

+ نوشته شده توسط امیر همایون پاکبین در پنجشنبه 4 اسفند1384 و ساعت 11:29 |
روزگار بازی های عجیبی دارد گاهی وقتها فقط به نظاره آنها می نشینیم و گاهی هم خواسته یا ناخواسته داخل بعضی از این بازی ها می شویم . کسانی در این بازی ها موفق ترند که به قوانین بازی مسلط تر باشند و آنها را برای خویشتن خویش مرور کرده باشند. دیدگاهی که من نسبت به جهان پیرامونم دارم دیدی تکاملی است و اینکه همیشه باید به سمت و سوی "شدن" و شدنی نیکو گام برداریم . اگر بتوانی گردن فراز داری آنگاه که پیرامونت همه ناکامی های خود را از تو می دانند و تو را مقصر می شناسند،اگر بتوانی به خود متکی باشی آنگاه که همه به تو بد گمانند و در رفتارهایشان این بد گمانی را بروز می دهند، اگر بتوانی شکیبا باشی و در شکیبایی ات پایداری کنی، یا در روزگار دورویی ها و ریا ها دورویی نورزی و از ریا بپرهیزی یا منفور باشی و نفرت نیافرینی و بکوشی که خرمندانه تر سخن بگویی، اگر بتوانی رویا ببینی اما برده حلقه بگوش رویاهایت نشوی، اگر بتوانی بیندیشی اما فقط اندیشیدن را هدف زندگی ندانی اگر بتوانی بشنوی که نیرنگ بازان ٬ کلام ِ حق تو را برای فریب ساده انگاران تحریف کرده اند یا نظاره گر همه آن چیز هایی باشی که یک عمر برای ساختن آنها کوشیده ایی و اکنون با ابزار های فرسوده باید آنها را باز سازی کنی. اگر بتوانی همه دستاوردهای زندگی ات را یک جا جمع کنی و در یک چشم بهم زدن همه را ببازی و دیگر بار از نو آغاز کنی و از باخته ها شکوه نکنی ،اگر بتوانی قلب و روح خویش را پس از آنکه دیر زمانی است که از تو گسسته اند به فرمان آوری و همچنان به فرمان داشته باشی هرچند که جز اراده که می گویدت "پایداری کن " هیچ نمانده باشد . اگر بتوانی با فرودستان سخن بگویی با فروتنی و با شاهان همگام شوی بی آنکه زیر دستان را از یاد ببری. اگر نه دشمنانت و نه دوستانت قادر به رنجاندنت نباشند اگر همه به تو تکیه داشته باشند و تو به هیچکس اگر بتوانی هر دقیقه باز نایافتنی ات را با شصت ثانیه تلاش ازرشمند پر کنی آنگاه ٬ همه دنیاو هر آنچه در آن است از آنِ تو خواهد بود
+ نوشته شده توسط امیر همایون پاکبین در چهارشنبه 3 اسفند1384 و ساعت 15:37 |

* تولد، يعنی يقين ِظهورِ عکس ِحضور.

پس از مدتی تأخير، اين بار برّاده ها را به ياد يک دوست گمشده در غربت خاصّ تولد نوشتم چه که باور دارم هر تولد زايش جهانی تازه است.

* تولد يعنی پايان قطعی مُهلت حکم تخليه ی لازم الاجرای قوانين طبيعت برای مستأجرِ تنبل ِخانه ای امن.

* تولد آغاز نيست، مرحله ای از تداوم بازی حقارت بار ولی پر لذتِ مشيّت و تقدير است.

* تولد در سکوت، يعنی فرياد بی کسی و غربت.

* بعضی ها در بزنگاهی از تاريخ به دنيا می آيند که همينطور الکی پرتاب می شوند در ظرف عسل، بعضی ها هم در کندوی عسل.

* هر تولد، واجد سهمی معين در هستی است که اغلب زودتر رسيدگان بالا کشيده، نمی دهند، البته گاهی همه را يک جا به نورچشمی های تازه به دوران تولد رسيده می دهند.

* درهر تولد، طی مراسمی باشکوه به روحی ابدی و پاک، لباسی ازلی و گناه آلود می پوشانند.

* وقتی کسی از درِ اتوبوس تولد وارد زندگی شد، کسی در انتها از در مرگِ آن پياده می شود.

* تولد، يعنی خروج با زور، همين! و البته، بلافاصله سر و ته شدن و نوش جان کردن چند کفِ دستِ جانانه در پشتِ لخت تا لحظه ی اعتراض

* اصلا جای نگرانی نيست، ما متولد شده ايم، راحت باشيد!

+ نوشته شده توسط امیر همایون پاکبین در دوشنبه 1 اسفند1384 و ساعت 9:23 |
دریغ است ایران که ویران شود