نفس کز گرمگاه سینه می آید برون
ابری شود تاریک
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت
نفس کین است
پس دیگر چه داری چشم
ازدست دوستان دور یا نزدیک
امروز در فهرست وبلاگها به یک وبلاگی رسیدم پس از خوندن این وبلاگ اونقدر تحت تاثیر قرار گرفتم که برای نویسندش که تقریباً کم سن وسالم هست کامنت گذاشتم وازش خواستم اجازه بده قسمتی از نوشتش رو در این پست ثبت کنم، شاید این حرکت یکجوریایی دور از اصول باشه ولی چون اون نویسنده حرف دل من رو زده بود و شاید اگر من میخواستم از این حرف دل بنویسم نمی تونستم به خوبی آن بنویسم من با اجازه یا شاید بی اجازه قسمتی از مطلب وبلاگ سپیده رو کپی کردم.
گاهی با خودم فکر می کنم ای کاش می تونستم یه گوشه از این دنیا از ارزشهایی حرف بزنم که داره پایمال می شه .با خودم می گم ای کاش می شد با همه راحت تر حرف زد و ای کاش می شد به همه یادآوری کرد که به دلشون رجوع کنند. به انسانیت و انسان بودنشون .
دلم می خواست روی یه بلندی وایسم پشت سر هم داد بزنم شما انسانید انسان شاید یادتون رفته باشه...
بارها به این کلمه فکر کردم "انسان"،"انسانیت" و...
همیشه بهش فکر می کنم وقتی آدم های جور وا جور رو که از کنار هم بیتفاوت رد می شن رو می بینم وقتی چشمای بینایی که در اوج بینایی نا بینان رو می بینم به این واژه فکر می کنم. وقتی صدای کمک خواستن یه عده رو می شنوم و در مقابل گوش های شنوایی رو می بینم که هرگز این صدا ها رو نمیشنون و یا شاید هم نمی خوان بشنون و ببینند.
آره ، من بارها به این واژه فکر کردم . واژه هایی که ناب شدن و کم یاب ، واژه هایی که شاید اصلا گم شده باشند.(انسان ،آن حقیقت در حال گم شدن)
و این منم اینجا این گوشه ی جهان ، غرب و شرق نداره من همیشه به این معتقد بودم . زمین یه کره است اگه بچرخه غربش تو شرقشه و شرقش تو غربش ... اینها مهم نیست .من اینجا هستم و مهم اینه که من، هستم.اینجا ایرانه، ایران و اون طوری که من می دونم با یه جمعیت شصت میلیونی شاید هم بیشتر...
کسی که از عمق شب حرف می زنه از عمق تاریکی ... نمیدونم شاید زیادی تند میرم اما اکثر کسانی رو که این روزها میبینیم و باهاشون سرو کار داریم یه جورایی از معنویات فاصله گرفتن و فراموش کردن که دیر یا زود باید هر چیزی رو که واسه بدست آوردنش تلاش می کنند بگذارند و برند.
شصت میلیون انسان ! دورم هستند ، انسان...؟!
و من توی این جمعیت عظیم تنهام ...و البته رها.
بارها از تنهاییم حرف زدم خیلی از شماها شاید مفهوم تنهایی من رو همون مفهوم ظاهری تصور کردین .
نه هیچ وقت تصور نکنید من با این شرایط موجود از تنهاییم نا راضیم ،نه...
آدم های زیادی روز و شب میبینم، باهاشون حرف می زنم،باهاشون میخندم ،باهاشون گریه می کنم ...
اما من توی این جمعیت شصت میلیونی دنبال یه واژه ی نایابم... اونقدر نایاب که با گذشت بیست سال از زندگیم هنوز پیداش نکردم .
واژه ای ناب و نایاب ...انسانیت.
+ نوشته شده توسط امیر همایون پاکبین در چهارشنبه 24 اسفند1384 و ساعت
14:2 |