تبليغاتX
بتکده
Gravatar دارم قنات ميكنم تو دلِ صخره هاي سخت
قدم قدم چشمه ميشم تو اين كويرِ بي درخت
دارم قنات مي كنم رو اين زمينِ پُر تَرك
همبوسه ي دريا بشه لباي خشكِ
ابرا رُ مهمون ميكنم تو غربتِ هواي دشت
تا تشنگي پر بكشه از لبِ لاله هاي دشت
تا بغضِ خاكُ بشوره بارون بي دريغِ اشك
ميخوام زمين دريا بشه ، لحظه ي افتادن مشك
دارم قنات ميكنم براي فصل تشنگي
تا آسمون گريه كنه براي نسل تشنگي
دارم قنات ميكنم براي اين كوير ترين
فقط كمي طاقت بيار لب تشنه ي بي سرزمين
ميخوام به شب نشون بدم خورشيد سر بريده رُ
تا چشم فردا ببينه حسرت پر كشيده رُ
سرخي اين حماسه ر
+ نوشته شده توسط امیر همایون پاکبین در پنجشنبه 31 فروردین1385 و ساعت 14:12 |

در کلاس روزگار

درس ها گونه گونه هست:

درس دست یافتن به آب ونان

درس زیستن کنار این و آن

درس مهر

درس قهر

درس آشنا شدن

درس با سرشک غم ز هم جدا شدن

در کنار این معلمان و درسها

در کنار نمره های صفر و نمره های بیست

یک معلم بزرگ نیز

در تمام لحظه ها

در تمام عمر

در کلاس هست و در کلاس نیست

نام اوست " وجدان "

و آنچه را که درس میدهد " زندگی " است

+ نوشته شده توسط امیر همایون پاکبین در چهارشنبه 30 فروردین1385 و ساعت 9:27 |

روزی که دراین ملک عدل شود دایر و بایر                روزی است که بزاید خر نر بر سر دیوار

در تعریف عدالت گفته اند عدالت چیزی نیست جز بخش کردن به میزان و قسط، چقدر منتظر نشستیم تا عدالت خواه امروز عدالت گر فردا شود، لیکن دریغ و صد افسوس که در این روزگار سیه روی هر که دم از عدالتخواهی زد به طرفه العینی رنگ باخت و روح عدالتخواهیش سر به نیستی کشید.

در این گوشه از فراموشی که من سر در گریبان خود دارم اجرا نشدن عدالت تمایل عجیبی به گریز از مرکز دارد، امروز به یک ماجرای جالب و مهیج برخوردم که شنیدنش برای شما هم خالی از لطف نیست، امروز دونستم کسی که کسری کار داره با کسی که اضافه کار داره دارای یک جایگاه هستند، باشد که در جایگاه عدل الهی کفه های ترازو اینگونه بر ما نتازند، زیاد تعجب نکنید بیشتر توضیح میدم منظور نظر اینست که اونهایی که اضافه کاری کردن به درک مهم نیست اونهایی هم که کسر کار داشتن و کم کاری کردن نوش جونشون حتماً زرنگ بودن که تونستن.....

این حواشی تا آنجا که میشد مخیله پر از خالیم را به خود مشغول کرده بود  که گفتن ملاقاتی داری نه فکر بد نکنید  اینجا زندان نیست خدای نکرده ، فقط قوانین خاص خودش رو داره که ما ملزم به اطاعت از این قوانین هستیم دوست قدیمی که قبلاً این جا کار میکرد اومده بود تا همکاران سابق خودش رو ببین که البته با تلاش بی دریغ دوستان که جای تشکر هم داره اذن دخول گرفت، که خداوند توفیق بده مجالی باشه  محبت دوستان رو جبران کنیم، خلاصه بحث عدالت بود که نتیجه گیری مختصری از آن را در ذیل می خوانید. 

البته انتظار عدالت در چنین سازمانهایی که بنیادش بر بی عدالتی و تبعیض بنا شده انتظاریست عبث وبیهوده ولی شرمنده از آنم که به تمام چیزها و کارهای عبث دنیا عادت کردیم.....

+ نوشته شده توسط امیر همایون پاکبین در سه شنبه 29 فروردین1385 و ساعت 12:27 |

سخن عشق نه آن است که آید به زبان        ساقیا می ده و کوتاه کن این گفت وشنفت

انسان به حکم آدم بودنش ! یه روزی هم باید قرعه "عاشقی" بنامش بیفته.... درسته؟!

خوب حالا زدو این آدم از اون آدماییی بود که....!

اینها بحث های مفصل دیشب من با پدرم بود که دوست شفیقم آتش بیار معرکه شده بود و ما رو تو مخمسه انداخته بود خلاصه تمام عالم بسیج شدن که مارو یکجوری دونفره کنن....

اصلاً ولش کن .... چون نوشتن در موردش برام سخته!

اما ... میتونید تمام چیزی رو که می خواستم در ۳ صفحه بگم رو در این ۲ بیت شعر ! متوجه بشید هر چند که فکر میکنم نتونستم پدرم رو قانع کنم!!!

شبی پرسیدمش با بیقراری

      به غیر از من کسی را دوست داری

              به چشمش اشک شد از شرم جاری

                     میان گریه هایش گفت:  "آری!"

+ نوشته شده توسط امیر همایون پاکبین در سه شنبه 29 فروردین1385 و ساعت 9:3 |

تو بخون قصه من توی این بتکده ی غم

 همه شعری از جدایی همه از غربت سرودم

دفترم به پاکی عشق جوهرم به سرخی خون

که می نویسم از شبایم با صدای گریه بارون

چه سکوتی داره غربت چه نگاه سردی این ماه

یه آسمون تیره اینجا همش درد و ناله و آه

قلبم از جدایی می گفت از غم تنهایی بودن

هرکسی در آغوش معشوق من در امید خواب دیدن

+ نوشته شده توسط امیر همایون پاکبین در دوشنبه 28 فروردین1385 و ساعت 9:49 |

این چند روز اخیر خدحافظی یک وبلاگ نویس عزیز (سپیده دم)یکی از دغدغه های فکری ام شده و این مطلب را صرفاً برای او پست میکنم.

این نخستین بار نیست که کسی از وبلاگ خداحافظی می‌کند و اعلام‌می‌کند که دیگر در اینجا نخواهدنوشت. دلایلی هم که می آورند، برای نخستین بار مطرح‌نشده‌است. هرچند، در اغلب خداحافظی‌ها دلایل متعددی ذکر‌می‌شود، اما غالبا بارزترین دلیل همین است. ناتوانی وبلاگ‌نویس در یافتن پاسخ برای این پرسش که "برای چه می‌نویسد؟ چه‌قدر سخنش تاثیرگذار است؟ برای که می‌نویسد؟ و خوب بنویسد که چه؟"
روبه‌روشدن مستقیم با خوانندگان، یکی از محسنات وبلاگ است. چیزی که به نویسنده امید می‌دهد. نظرش را به چالش می‌کشد. افق‌های فکری جدید در ذهن او می‌تراشد و سمت‌وسوی جدیدی به نوشتار او می‌دهد. اما در کنار این‌ها چند عامل دل‌گیرکننده در وبلاگ هست، که به شدت روی نوشتن تاثیر می‌گذارد. همین ارتباط مستقیم با خواننده و مشاهده‌ی عریان شدت‌تاثیرگذاری، در کنار قیاس آن با شدت‌تاثیرگذاری بقیه، گاهی بیش از آن‌که به نوشتن ترغیب کند، آدم را از آن بازمی‌دارد.
وقتی این امر را کنار شدت توجه محیط پیرامون به وبلاگ می‌گذارید، دیگر هیچ حوصله‌ای برای نوشتن نمی‌ماند. و پس از مدتی یکی از اساسی‌ترین سؤالاتی که وبلاگ قراربود پاسخی برای آن باشد، هم‌چنان، بی‌پاسخ می‌ماند: "برای کی دارم می‌نویسم؟اصلا چرا بنویسم؟".
همین است که همه‌ی ما قبل از نوشتن هر مطلب، نخست باید دوساعت با خودمان کلنجار برویم که، اصلا شروع به فکر کردن درباره این مطلب بکنم؟یا نه؟

" نارضایتی حاشیه‌نشینان بلاگستان، از بی‌عدالتی که درحق نوشته‌هاشان می‌بینند."
کم‌وبیش شکل‌های مختلف بروز این نارضایتی را می‌توان دید. حاشیه‌نشینی، به شدت روی رغبت به نوشتن تاثیر می‌گذارد. و بیش از آن پرسش از خویش‌کاری کل‌نهاد وبلاگ و دامنه‌ی تاثیرگذاری آن است که، این پرسش را عمیق‌تر و پاسخ‌ به آن‌را سخت‌تر می‌کند.
در هر حال این  دوست نیز به جمع خیل کسانی می‌پیوندد که، پیش‌تر درمیان ما بودند و اکنون دم از بی وفایی میزنند.

من از او خواسته بودم که دلیل رفتنش را برای من ایمیل کند ولی من قبل از جواب او و با یک پیش داوری که کاملاً هم نظر شخصی ام هست و میتونه درست نباشه به پیشواز رفتم و امیدوارم که از این پیش داوری رنجیده نشود،دلیل اصلی من از این کار این بود که دوستانی که مایلند یک بلاگری که خوب می نوشت و نوشته هایش آرامش می داد برگردد، بزرگواری کنند ونظر بدهند.

+ نوشته شده توسط امیر همایون پاکبین در پنجشنبه 24 فروردین1385 و ساعت 8:31 |

زمانهای قديم وقتی هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود فضيلتها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند.
ذکاوت! گفت : بياييد بازی کنيمٍ ، مثل قايم باشک
ديوانگی ! فرياد زد:آره قبوله ، من چشم ميزارم
چون کسی نمی خواست دنبال ديوانگی بگردد همه قبول کردند.
ديوانگی چشم هايش رابست و شروع به شمردن کرد!!
يک..... دو.....سه ...
همه به دنبال جايی بودند تا قايم بشوند
نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد.
خيانت داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد.
اصالت به ميان ابرها رفت و
هوس به مرکززمين به راه افتاد
دروغ که می گفت به اعماق کوير خواهد رفت ، به اعماق دريا رفت !
طمع داخل يک سيب سرخ قرار گرفت.
حسادت هم رفت داخل يک چاه عميق .
آرام آرام همه قايم شده بودند و
ديوانگی همچنان می شمرد:هفتادوسه،...... هفتادو چهار
اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود.
تعجبی هم ندارد قايم کردن عشق خيلی سخت است.
ديوانگی داشت به عدد 100 نزديک می شد
که عشق رفت وسط يک دسته گل رز و آرام نشست
ديوانگی فرياد زد، دارم ميام، دارم ميام
همان اول کار تنبلی را ديد. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قايم شود!د
بعدهم نظافت را يافت و خلاصه نوبت به ديگران رسيداما از عشق خبری نبود.
ديوانگی ديگر خسته شده بودکه حسادت حسوديش گرفت و آرام در گوش او گفت :عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است.
ديوانگی با هيجان زيادی يک شاخه  از درخت کند و آنرا با قدرت تمام داخل گلهای رز فرو کرد .
صدای ناله ای بلند شد .
عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد، دستها يش را جلوی صورتش گرفته بود و از بين انگشتانش خون می ريخت.
شاخه ی درخت چشمان عشق را کور کرده بود.
ديوانگی که خیلی ترسیده بود با شرمندگی گفت
حالا من چکار کنم؟ چگونه ميتونم جبران کنم؟
عشق جواب داد: مهم نيست دوست من، تو ديگه نميتونی کاری بکنی ، فقط ازت خواهش می کنم از اين به بعد يارمن باش .
همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم .
واز همان روز تا هميشه عشق و ديوانگی همراه يکديگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند!

+ نوشته شده توسط امیر همایون پاکبین در چهارشنبه 23 فروردین1385 و ساعت 14:27 |

بغضی این گلو رو گرفته که.......

والله اعلم بما فی قلوبکم.......

قضاوت با......

دیروز بعدالظهر مسئله ای پیش آمد که باعث شد من ذره ای فکرکنم که چرا و چطور یک نفر بخودش اجازه میده که از دیگری متوقع باشه، بعد از کمی فکر کردن به این نتیجه رسیدم که رفتار او عجیب و غریب نبوده من نتونستم اون و عوالمش رو درک کنم، چیزی که باعث این عدم تفاهم، اختلاف بین آدمهاست.

اختلاف بطور طبیعی میان افراد بشر موجود است.یکی زور دارد و تنومند یکی بیزور است و ناتوان.

یکی زیرک است و خردمند و دیگری خنگ است نابخرد و کودن یکی چابک است یکی تنبل و آسایش طلب این اختلاف طبیعی خواه و ناخواه در میان بشر ایجاد طبقه میکند،دسته ای را بالا قرار می دهد دسته ای پایین یکی را فرمانده می سازد یکی را فرمانبر خوجگی و بندگی از این جا ریشه می گیرد،ارباب رعیتی از اینجا پیدا می شود سرمایه داری از اینجا ظهور پیدا میکند،دیکتاتور فردی و دیکتاتور حزبی در جوامع بشری معلول این خاصیت طبیعی بشر است.

بنابراین زندگی بشر با طبقه همراه است و اجتماع بدون طبقه محقق نخواهد شد هر چند در تعبیر به لفظ طبقه نگوییم ولی در حقیقت طبقه همیشه موجود است.

طبقه برتر همیشه بر سر کار است هر چند افراد آن عوض می شوند یا نام و واژه ای دیگر برای آن به کار میرود.

بهر حال این ها همه باعث شده که من بدجوری احساس تنهایی کنم .دنیایم پرازتنهاییست وخودم نیزبه این تنهایی دامن میزنم هراتفاقی که رخ می دهد نمی توانم بگویم به من چه ربطی دارد.می دانم خودم هم مروج تنهایی هستم.

امروزبعدازمدتها که می خواستم بنویسم و سوژه ای نداشتم، ترجیح دادم هرچه دردلم وذهنم می گذرد یادداشت کنم.شاید این نوشته ها بهترین دوستان من باشند و در لحظاتی که ابری هستم مونس من شوند و گوشه ای از تنهایی ام را پر کنند.

من فکر میکنم ماگاهی میشویم نقطه ثقل دنیا ودنیا برمدار مامی گذردوخدامعجزه های همیشگیش را به طورمشخص برایمان می فرستد ومابایدبه این سرنخ های معجزات خدا دودستی بچسبیم.ازهمین روست که من ازخدا می خواهم گوشه ای از لبخندش راتاآخر دنیا به نام من سندبزند.

+ نوشته شده توسط امیر همایون پاکبین در سه شنبه 22 فروردین1385 و ساعت 11:35 |
بچه که بودیم، یادته؟ مامان همیشه می گفت دروغگو دشمن خداست!
بعدش من همیشه فکر می کردم هیچ آدمی نمیخواد که دشمن خدا باشه
واسه خاطر همین هیچ آدمی دروغ نمیگه ،مامان همیشه می گفت حتی اگه دروغ هم بگی
من از روی چشمات می فهمم ،آخه چشمها هیچوقت دروغ نمیگن
واسه همین هروقت دروغ می گفتم چشمهامو می دزدیدم
که مامان اونها رو نبینه و نفهمه که دارم دروغ میگم ،بعضی وقتها هم که می دونست دروغ میگم
می گفت زبونتو در بیار ببینم ،اونوقت از روی خنده من ،یا از روی انکارم برای در نیاودن زبونم
می فهمید که دارم دروغ میگم ،اما میدونی،مامان من یه چیزیو نمی دونست،اینکه یه آدمایی هستن
که اونقدر دروغ میگن ،که حتی خودشونم باورشون میشه که دارن راست میگن
اونوقت وقتی که توی چشمهاشون نگاه می کنی ،فکر می کنی راست گوترین آدمهای زمینند
آخه اونقدر دروغ گفتن که حتی چشماشونم دروغگو شده ،وقتی هم بهشون بگی زبونتو در بیار
اصلا خنده شون نمی گیره ،انکار هم نمی کنن،زودی زبونشونو در میارن ،اونوقت تو فکر می کنی چقدر اونها راست میگن،بعد باورت میشه که از اونها راستگو تر هیشکی نیست ،اما یه چیزی هست
همیشه بیشتر از همه به راستی کسی شک کن،که بیشتر از همه اصرار داره پاکیش رو باور کنی
وقتی یه آدم زیادی بهت گیر داد باور کنی که داره راست میگه،خیلی ساده فقط باور نکن،یه چیزی رو هم همیشه یادت بمونه ،اینو اون آدما از یادشون برده ان،ماه هیچوقت پشت ابر نمیمونه
هیچوقت!
اینو هیچوقت یادت نره

 راستی خدا چند تا دشمن داره؟

+ نوشته شده توسط امیر همایون پاکبین در دوشنبه 21 فروردین1385 و ساعت 10:19 |

من از یاران نترسیدم

             من از یک یار ترسیدم

                                                        من از یک قطره باران

         در میان سیل ترسیدم

*****

من از اجساد نترسیدم

       من از یک قطره خون سرخ ترسیدم

*****

من از غربت نترسیدم

        من از لبخند دوست ترسیدم

*****

من از قایق که بی پارو

   به توفان دل سپرده است،

                                                       من از عاشق که بی یاور

      میان سرزمین فاسد و مغرور

     جان سپرده است،

       من از یک جرعه آب سهمگین در گلو مانده

در حال غریقی،

من از سرما و سوز یخ نترسیدم

من از یک شعر ترسیدم

*****

من از حبس صدای خسته و

                                خشکیده و

                                          ترسیده،

                                                      ترسیدم

*****

من از راز سکوت مرگبار بی صدایی

من از ساز صدامرده،

من از یاران نترسیدم

من از یک یار ترسیدم

+ نوشته شده توسط امیر همایون پاکبین در یکشنبه 20 فروردین1385 و ساعت 9:5 |
سالهاست که عادت کرده ام به آدمهایی که بی اجازه سرک می کشند توی زندگی ام و به فریادهای ورود ممنوعم توجهی نمی کنند.
سالهاست که عادت کرده ام به غریبه هایی که می آیند و بمباران دوستت دارمت می کنند، عادت کرده ام به اینکه یکهو خاصترین آدم زمین شوم، مهربانترین و زیباترین، با عمیقترین چشمها،  جمله هایی که خیلی خوب می دانم عمرشان به قدر فوت کردن پر قاصدک هم نیست.
عادت کرده ام بی هیچ دلیل و بهانه ای غریبه ای بیاید و کلی حس نزدیکی کند و یکهو بشوم محبوبترین مرد زمین، بشوم مجنون ،بشوم خسرو، بشوم...
سالهاست که عادت کرده ام نپرسم چرا اینقدر زود؟ چرا اینهمه زیاد؟
عادت کرده ام نپرسم چرا من هیچ حسی ندارم؟ عادت کرده ام فکر نکنم باید عاشق شوم، دیگر سالهاست که فهمیده ام عاشقی از خاطرم رفته است.
عادت کرده ام بنویسم و آدمها بیایند و با این تصور که مخاطب نوشته هایم هستند حس مهم بودند بکنند، عادت کرده ام بنویسم برای مخاطبی که سالهاست مرا نمی خواند و جواب آدمهایی را بدهم که فکر می کنند مخاطب جمله جمله نوشته هایم هستند، عادت کرده ام هرچیزی را که دلشان می خواهد از نوشته هایم بخوانند و فکر کنند.
عادت کرده ام همیشه بدترین چیزها را از آدمهایی ببینم که بیشترین ادعا را دارند، عادت کرده ام بدترین دروغها را از آدمهایی بشنوم که بیشترین ادعای راستی را دارند، عادت کرده ام کثیفترین ها را از آدمهایی ببینم که بیشترین ادعای پاکی را دارند.
+ نوشته شده توسط امیر همایون پاکبین در پنجشنبه 17 فروردین1385 و ساعت 9:8 |

سايه خيسانده در سواحل شب,

كهنه برجي بلند و دود زده؛

برج متروك, ديرسال, عبوس,

با نقوشي عليل و مسخ شده.

 

 برجبان پيركي سياه جبين

در سكنجي نشسته مست غرور.

و بگرد اندرش ستايشگر,

دو سه نو پا حريف پر شر و شور.

 

 بر جدار هزار رخنه برج

خفته بس نقش با خطوط زمخت

حاصل عمر چند افسونگر

ميوة رنج چند شاخه لخت

 گاه غمگين نگاه معصومي

از ورم كرده چشم حيراني

گاه بر پرده اي غبار آلود

طرح گنگي ز داس دهقاني.

 

رهگذر بر دهان برج نشست,

گفت: «وه, اين چه برج تاريكيست!

در پس پرده هاي نه تويش

آن نگاه شراره بار از كيست؟»

 

صف ظلمت فشرده تر مي گشت,

درة شب عميقتر مي شد.

آسمان با هزار چشم حسود

در نظارت دقيقتر مي شد.

 

+ نوشته شده توسط امیر همایون پاکبین در چهارشنبه 16 فروردین1385 و ساعت 8:53 |
امروز که روز نهم فروردین است و همه جا تعطیل و از بد حادثه ما سر کار هستیم تصمیم گرفتم چیزی بنویسم و از آنجایی که روحیه خدمتی ندارم هر چه فکر کردم موضوع قابل توجهی پیدا نکردم که درباره آن بنویسم،درنتیجه لاجرم مشغول خواندن وبلاگهای دیگر شدم و در حین این ولگردی یا وبگردی، به مطلب جالبی برخوردم که حیف دیدم شما نیز از خواندن آن بی بهره باشید ودر ضمن قصد دارم چند خطی هم جواب این نویسنده عزیز را بدهم اگر خدا قبول کند.

چشمها را بايد بست بر روي بي حيائي ها كه دل غيرتمندان و دينداران را به درد مي آورد. چشمها را بايد شست از بي شرمي ها كه قلم از نوشتن آن شرم دارد , اما چه كنيم كه بايد اين شرم را كنار بگذاريم و صريح و بي پرده , درد دردمندان را بنويسيم .
خانواده هاي ايراني براي « شرم و حيا » و « عفت و پاكدامني » اهميت زيادي قائلند و به هيچ قيمتي حاضر به خدشه دار شدن آبروي خود نيستند لذا براي حفظ آن هزينه هاي سنگيني نيز مي پردازند و سختي محدوديت ها و محروميت ها را به لذت زودگذر مظاهر فريبنده مادي ترجيح مي دهند.
متاسفانه دامنه مظاهر فساد و بي بند وباري و لاابالي گري روز به روز در جامعه در حال گسترش است و علاوه بر خيابانها و پاركها , بازار و تجارت را نيز آلوده ساخته است . بسيار جاي تاسف دارد كه به خاطر سود و منفعت , بي شرمي در تجارت نيز باب شود.

شورت و كورست هاي نازك , توري و باريك با رنگ هاي زننده بر ديوارهاي مغازه ها و ويترين آنها در ملا عام به نمايش گذاشته شده كه بدتر از همه نمايش برخي شورت هاي نازك و باريك است كه داخل ميله هاي دايره اي شكل قرار گرفته و به ديوار نصب شده است .
اين در حالي است كه بسياري از خانواده ها از آويزان و يا پهن كردن لباسهاي زير زنان بر روي طناب حياط و يا بالكن خانه ها كه در انظار قرار دارد خودداري مي كنند و حتي آنها را براي خشك شدن در اتاقهاي مخصوص دختران كه از ديد ساير اعضا خانواده به دور باشد , آويزان مي كنند. شرم و حياي خانواده هاي ايراني به اين اندازه است كه متاسفانه برخي بازاريان به خاطر سود بيشتر , بي شرمي را از حد گذرانده اند.در اين بازار , برخي دست فروشان نيز بر روي زمين يا ميزي در وسط بازار , اقدام به فروش لباسهاي زير زنان مي كنند كه همگي فروشندگان دستفروش , مرد هستند و جالب اينكه به دليل ارزان بودن اجناس آنها , مشتري بيشتري دارند. تصور كنيد صحنه اي كه فروشنده مرد , لباس زير زنان را با دستان خود بلند كند و به مشتريان نمايش دهد و آنرا جلوي آنها بگذارد , آيا شرم آور نيست ! ما كه با ديدن چنين صحنه اي , عرق شرم بر پيشاني مان نشست .

با توجه به نوشته لطيف و سراسر طنز بالا پيش بيني مشود كه متون زير صادر! اتفاقات زير محقق و اقوال زير نقل گردد و در اخر بر چشم بد و هيز لعنت !به حق چند تن!(يا تن تن! يادم نيست!)

پيش بيني ميشود كه:
الف:براي جلوگيري از نوشته شدن مطالبي كه قلم از نوشتن انها شرم دارد كليه اقلام و صاحبان انها از بيخ ختنه گردند و لاغير!
توجه شود در هنگام عمل سفارش شده ختنه قلم و صاحب قلم ذكر «اونجا رو! جوجو پريد!» گفته شود و لاغير!
(كساني كه از فرمان ختنه اجباري سرپيچي كنند حكم محارب دارند و لاغير!)

ب:با توجه به اينكه خانواده هاي ايراني براي عفت و عصمت و زري و ساير برو بچ و همچنين پاكدامني ارزش ويژه اي قايلند و حاضر نيستند به هيچ وجه منالوجوه اينا لكه دار و بچه دار بشن لذا همه اين بيست سي ميليون جوان بي عصمت بي عفت لات و لا ابلاي اعدام يا در صورت عدم امكان مقطوع النسل يا در صورت عدم وجود امكانات لازم به كشور هاي عربي صادر شودند و لاغير!
در صورت تحقق اين امر ضمن افزايش صادرات غير نفتي و افزايش درامد ارزي كشور برادي ما با برادران عرب اثبات ميشود و لاغير!

شورت و كرست هاي نازك با رنگاهاي واقعا زننده مثل قرمز جيگري، زرد دلبري ،ابي مكش مرگ ما با وضعيت واقعا زننده و تحريك اميز در حالي كه توسط ايادي استكبار جهاني در ميله هاي گرد اويزان شده اند در معرض ديد قرار دارند كه باعث تحريك مرد مسلمان و به فاك رفتن مرزهاي ايمان ميشوند و لاغير!

در اين بازار برخي دست فروشان نيز اقدام به فروش لباس زير زنانه ميكنند كه ديگر نور علي نور است!تصور كنيد صحنه اي را كه فروشنده
مرد با دست لباس زير زنانه را بلند كند و در معرض نمايش قرار دهد!
ايا شرم اور نيست!؟ از تصورش هم ......منظورم اينه كه عرق شرممان جاري شد! همين جا من از مسولين محترم تقاضا ميكنم چند فقره كوپن دستمال كاغذي جهت پاك كردن عرق شرم اعلام كنند و لاغير!

در انتهاي اين گزارش راهكار هاي مناسبي براي برخورد با پديده فساد برانگيز شورت و كرست هاي نازك ارائه ميگردد!باشد كه قبول حق قرار گيرد. انشالله تعالي!

رنگ كليه لباسهاي زير به سبز اندماغي قهوه اي اني و زرد اسهالي تغيير يابد و لاغير!
اصولا بنده قبلا هم خدمت دوستان همکار عرض كردم! اين زنان به جز دردسر هيچي ندارند! بريزيمشون تو شط العرب و از شرشون خلاص شيم! به خصوص كه حكيم ابوالقاسم فردوسي ميفرمايند:
زنان را بود همين يك هنر      نشينند خانه و زايند شيران نر

+ نوشته شده توسط امیر همایون پاکبین در چهارشنبه 9 فروردین1385 و ساعت 11:14 |

یارب سببی ساز که یارم به سلامت

باز آید و برهاندم از بند ملامت

خاک ره آن یار سفر کرده بیارید

تا چشم جهان بین کنمش جای اقامت

+ نوشته شده توسط امیر همایون پاکبین در دوشنبه 7 فروردین1385 و ساعت 11:4 |
هیچ کلمه‌ای قدرت سلام را ندارد بخصوص که لحن گفتن آن در موارد گوناگون متفاوت است. آمدم سلام بدهم که یعنی از تعطیلات برگشتم و همچنان ما همانیم که هستیم. گفتنی‌های زیادی دارم. اما از آنجایی که یک هفته بیشتر است از وبلاگستان دور بودم درستش این است که تا خوب از احوالات این شهر مطلع نشدم سخنی نگویم و فعلاً بشنوم و ببینم. از دوستان عزیزی که لطف کردند و سرکی به ما زدند بی‌نهایت سپاسگزارم. مهرتان روز افزون.

و اگر از احوالات تعطیلات این جانب جویا شوید پر از خالی بود تمام و کمال شش روز تعطیل را در خانه ماندیم و در و دیوار رو تماشا کردیم و خلاصه دل من غمگین بود از غم تنهایی،و به هر حال و بهر حیث این نیز بگذشت،سال جدید برای همه دوستان آرزوی توفیق و نیکبختی دارم و امیدوارم سالی پر از خوشی و نیکی باشه براتون،و در حیطه ی پیرامون زندگیتون هیچ حادثه تلخ و اتفاق نا میمونی رخ ندهد.

ومن الله توفیق

+ نوشته شده توسط امیر همایون پاکبین در یکشنبه 6 فروردین1385 و ساعت 11:41 |

باد نوروز وزيده است به كوه و صحرا

جامه عيد بپوشند ، چه شاه و چه گدا

 

بلبل باغ جنان را نبود راه بدوست      

نازم آن مطرب مجلس كه بود قبله نما

 

صوفي و عارف از اين باديه دور افتادند

جام مي گير زمطرب ، كه روي سوي صفا

 

همه در عيد به صحرا و گلستان بروند  

من سرمست ز ميخانه كنم رو به خدا

 

 عيد نوروز مبارك به غني و درويش

يار دلدار ، ز بتکده دري را بگشا

 

  گر مرا ره به در پير خرابات دهي               

  به سر و جان به سويش راه نوردم نه به پا

 

سالها در صف ارباب عمائم بودم

تا به دلدار رسيدم نكنم باز خطا

 

 

+ نوشته شده توسط امیر همایون پاکبین در یکشنبه 6 فروردین1385 و ساعت 11:3 |
دریغ است ایران که ویران شود