هنوز نمی دانم شايد دوباره روز و روزی از نو و شايد هم اين چند سطر غمنامه ای باشد و از اين پس باز هيچ ... اکنون بيش از اغناء نياز به نوشتن اين سطور به چيز ديگری نمی انديشم ...
چقدر در هم شده ام ... در هم می نويسم ... اين نوشتها بی هيچ ويراستی ست ... يادگاری خواهد شد برای اين روزهای دربه دری ام ... برای اين روزها که از خودم و از تمام چشمهای دوست و آشنا فرار می کنم
« من اينجا از نوازش نيز چون آزار ترسانم »
همه چيز اينجا فقط اينجا در بتکده کوچک من بر وفق مراد من است هر خزعبلی که بگويم هر چقدر مکنوناتم را به در ديوارش بپراکنم باز ساکت می نشيند بی هيچ شکايتی ...
از خودم می ترسم ... انگار که به هيبت هيولايی در آمده باشم سخت خونخوار ... انگار که هيچ خودم را نديده باشم و اين روزها اين اولين بار است که با خودم روبرو شده ام ... اين روزها که می گويم صحبت امروز و ديروز نيست چندين سال است که می گذرد بر اين هيولا گونه پوستين که به تن کرده ام ... اين شکلک مهيب که به صورت زده ام که شايد از خود بگريزم اما از چاله به چاه فرو افتادم .... زبانم سخت پريشان است ... اين را کسی به حساب عريانيم نگذارد ... پرم و اين حاصل دلتنگيهايی ست که نميدانم چرا موزون نمی شوند ...
بغض نمیشکند ... حتی اگر ديواری که به آرامی سر به شانه اش نهاده ای ٬ شکسته شود باز پنجه بغض رها نمی کند ... گريستن بی گمان نعمتی ست فرو فرستاده از بهشت برای فرزندان هبوط که مرا گويا از آن بهر نيست ...
اين کلام ... اين کلام لعنتی که که در کودکی هزار بار شنيده ام که مرد را با گريه کاری نيست حالا چون کابوسی ست برای من ...

