تبليغاتX
بتکده

هنوز نمی دانم شايد دوباره روز و روزی از نو و شايد هم اين چند سطر غمنامه ای باشد و از اين پس باز هيچ ... اکنون بيش از اغناء نياز به نوشتن اين سطور به چيز ديگری نمی انديشم ...

 

چقدر در هم شده ام ... در هم می نويسم ... اين نوشتها بی هيچ ويراستی ست ... يادگاری خواهد شد برای اين روزهای دربه دری ام ... برای اين روزها که از خودم و از تمام چشمهای دوست و آشنا فرار می کنم

 

« من اينجا از نوازش نيز چون آزار ترسانم »

 

همه چيز اينجا فقط اينجا در بتکده کوچک من بر وفق مراد من است هر خزعبلی که بگويم هر چقدر مکنوناتم را به در ديوارش بپراکنم باز ساکت می نشيند بی هيچ شکايتی ...

 

از خودم می ترسم ... انگار که به هيبت هيولايی در آمده باشم سخت خونخوار ... انگار که هيچ خودم را نديده باشم و اين روزها اين اولين بار است که با خودم روبرو شده ام ... اين روزها که می گويم صحبت امروز و ديروز نيست چندين سال است که می گذرد بر اين هيولا گونه پوستين که به تن کرده ام ... اين شکلک مهيب که به صورت زده ام که شايد از خود بگريزم اما از چاله به چاه فرو افتادم .... زبانم سخت پريشان است ... اين را کسی به حساب عريانيم نگذارد ... پرم و اين حاصل دلتنگيهايی ست که نميدانم چرا موزون نمی شوند ...

 

بغض نمیشکند ... حتی اگر ديواری که به آرامی سر به شانه اش نهاده ای ٬ شکسته شود باز پنجه بغض رها نمی کند ... گريستن بی گمان نعمتی ست فرو فرستاده از بهشت برای فرزندان هبوط که مرا گويا از آن بهر نيست ...

 

اين کلام ... اين کلام لعنتی که که در کودکی هزار بار شنيده ام که مرد را با گريه کاری نيست حالا چون کابوسی ست برای من ...

 

+ نوشته شده توسط امیر همایون پاکبین در یکشنبه 31 اردیبهشت1385 و ساعت 10:51 |
باز آمدم چون عيد نو، تا قفل زندان بشكنم
وين چرخ مردم خوار را چنگال و دندان بشكنم
هفت اختر بي آب را كاين خاكيان را مي خورند
هم آب بر آتش زنم، هم بادهاشان بشكنم
گر پاسبان گويد كه هي، بر وي بريزم جام مي
دربان اگر دستم كشد، من دست دربان بشكنم

با عرض سلام و معذرت از تمامی دوستانی که در این بیست روز من رو مورد عنایت وتوجه قرار دادند،بدلیل یکسری مشکلات روحی و روانی که هنوزم به قوت خود باقی است و دیگر گرفتاریهای شخصی، تصمیم گرفته بود که دیگر چیزی ننویسم ولی لطف بی دریغ دوستان و دلتنگی روز افزون باعث شد که با افتخار و بدون خجالت برگردم و صادقانه اعتراف کنم جایی بهتر از اینجا برای درد و دل وخالی کردن خودم از غم وغصه روزمره پیدا نکردم............

القصه تنها چیزی که اینجا ناگفته ماند این است که شاید مطالب من ارزش خواندن نداشته باشد از این رو از تمامی دوستانی که زحمت میکشند و از روی کنجکاوی مجبور به خواندن یکی از این مطالب میشوند صمیمانه معذرت میخواهم.

+ نوشته شده توسط امیر همایون پاکبین در یکشنبه 31 اردیبهشت1385 و ساعت 10:19 |

 

خداحافظ خداحافظ که من با من نمی مانم
خداحافظ خداحافظ که من از من گریزانم

صدایم کن صدایم کن تو ای آواز آزادی
ببار آن جان خود بر من بباران و ببارانم

تو ای دیباچه روشن مرا آسوده کن از من
رهایم کن از این مدفن برویانم برویانم

زبان خاک و خاکستر زبان غنچه پرپر
نمی خواهم نمی خواهم نمی دانم نمی دانم

 

سلام، یعنی خداحافظ.........

بتکده، تعطیل! بله درسته، بتکده درش تخته شد. گرفتاری های زندگی روزمره اون قدر زیاد هست که دیگر جایی برای گرفتاری ها ی اینجا نمی مونه. لابد می پرسید یه وبلاگ مگه چه گرفتاری داره، روزی نیم ساعت بیشتر وقت می خواد؟ من حاضرم روزی سه ساعت وقت برای این وبلاگ بزارم اما اگر بدونم میتونم مطلب بدرد بخوری بنویسم واز اونجایی که توی این چند ماه به من مسجل شده که من این کاره نیستم ودیگه حوصله ای برای نوشتن و فکر کردن نیست از همتون خداحافظی میکنم،خیلی ها می گن هر وبلاگ یه عمر مشخصی داره و بعد از یه مدتی تموم می شه ولی بنظرم یک نویسنده که دلش به خیلی ها گرمه، می تونه سالیان سال هم بنویسه.

همین جا از دوستانی که تو این مدت به بنده ارادت داشتن و با پیشنهادات خودشون راهنمای من بودن تشکر می کنم (چون می ترسم کسی رو از قلم بیندازم، نام نمی برم) از این به بعد هم در اینجا هیچ مطلبی از من نگاشته نخواهد شد، موفقیت در تمام مراحل زندگی را برایتان آرزومندم. با تشکر امیر همایون پاکبین

+ نوشته شده توسط امیر همایون پاکبین در یکشنبه 10 اردیبهشت1385 و ساعت 8:39 |
با سلام بر آنکه سجده بر او حالی دیگر است.

من این وبلاگ رو درست کردم، تا حرف دلم رو توش بزنم درست کردم، تا دلتنگیهامو توش بنویسم،خواستم مامن امنی برای خود ساخته باشم تا حرف هایی که هیچ وقت جرات بیانشون رو نداشتم رو اینجا عنوان کنم..........

اهل دل ای نازنین هایم سلام              سایه تان اینجا همیشه مستدام

با شما قلبم منور می شود                  حال من یک حال دیگر می شود

حرف دل اینجا پناهم داده است            دلبری قول نگاهم داده است

بزمتان جان مرا بر باد کرد               حرف دل،ما را چنین معتاد کرد

حرف دل پر گشته از یاران عشق        گونه ها تر گشته از باران عشق

حرف دل با گوش دل بشنیده است        او که حق را در درونش دیده است

حرف دل شد محفل دلهای صاف         محفل بی معرفت، سیمرغ قاف

این هبوط آسمانیها ببین                     سینه این کهکشانیها ببین

بیقراران ، بی قراری می کنند            حرف دل را لاله کاری می کنند

از خدا خواهم بماند برقرار                او که گاهی میکند برماگذار

از غریبستان صدایی می رسد             این صدا حتماً به جایی می رسد

نا شناسان ، آشنایان دلند                    صاحبان مخلص این منزلند

می شناسد ناشناسی را دلم                   پر شدست از نام او، این محفلم

میکند چشم انتظاری ،"سوته دل"           در دیار بی قراری، سوته دل

همرهی در عشق و مستی "گم شدست"              او خریدار غم مردم شدست

درد دلهایش دل دیوانه برد                   دست ما بگرفت و تا بتخانه برد

آتشی افکنده بر، این جان ما                حرف دل از جانب یاران ما

با حضورش بزم داغی می شود           حرف دل، تمثیل باغی می شود

رو بسوی ما نگرداند هنوز                 لایقش ما را نمی داند هنوز!!!

 

ای خدا، یاران نگهدار از بلا             تا نگردد دل به هجران ، مبتلا

امشب ای یاران، مرا مهمان کنید        چاره ای بر سینه سوزان کنید

مست مست باده نابم کنید                   از دعا سیراب سیرابم کنید

+ نوشته شده توسط امیر همایون پاکبین در چهارشنبه 6 اردیبهشت1385 و ساعت 9:17 |
من خیلی معتقدم.........

در پست قبلی مطلبی نوشتم که هیچ کس خوشش نیومد وغیر از خودم هیچ کس منظورم رو نفهمید،از این رو تو این پست یک طنز واقعی براتون میگذارم تا بخونید و بحال خودمون بخندیم........

من خیلی معتقدم پس دوست ندارم:

 

- کسی بی حجاب جلوی چشمم راه برود

- کسی موسیقی گوش کند

- کسی پول دار باشد

- کسی کروات بزند

- کسی دوست دختر/ دوست پسر داشته باشد

- کسی آرایش کند

- کس ریشش را بتراشد 

- کسی مشروب بخورد

- کسی خوب لباس بپوشد

- کسی برقصد  و ............

 

بنا بر این :

- صورت زنها را تیغ می اندازم

- شعار یا روسری یا توسری میدهم 

- کروات را به دم خر تشبیه میکنم

- در میدانهای شهر روضه خوانی ، سینه زنی، نماز جماعت و ... برپا میکنم

- دختر ها را در کوه و کوچه و خیابان میگیرم و به وزرا میبرم

-پسر ها و دختر های جوان را ( حد) شلاق میزنم

-دزد ها را گردن ، دست و پا میزنم

-باز یگرفیلمهای سکسی را سنگسار میکنم

-میهمانی های مردم را به هم میزنم

-و البته زنهای فاسد را نیز خفه میکنم

- موی پسرها را در خیابان قیچی میکنم

به میهمانیها میریزم و همه را میگیرم و شلاق میزنم

- در اتاق دانشجویان را نصف شب با لگد میشکنم ، با زنجیر کتکشان میزنم ، از بالکن پرتشان میکنم پائین

- دخترها را برای تست بکارت به پزشکی قانونی میفرستم

- پسر ها را به جرم نوشیدن مشروب در میدان شهر شلاق میزنم 

- همه استادها ،معلمها ، مدیران، و کارمندان باسواد و آدم حسابی را با لگد اخراج میکنم  و ........

 

در نتیجه :

 

همه آدمهای باسواد، با شعور ، متمدن و حسابی از ایران فرار میکنند 

- همه دانشجویان به خارج فرار میکنند

- همه خانواده ها هر سال در لاتاری برای گرین کارت شرکت میکنند 

- همه بازرگانان ایرانی سرمایشان را به دوبی و امریکا و کانادا و اروپا میبرند

- همه کارخانه ها میخوابد

- همه هتلها ور شکست میشوند

- همه بناهای تاریخی خراب میشوند

- همه سینماها تبدیل به داروخانه میشوند

- همه میدانها تبدیل به مسجد میشوند 

- همه دانشگاها تبدیل به زندان میشوند و ............

 

به همین دلیل :

 

- همه ما ( من و دوستانم ) میلیاردر میشویم

- بیکاری بیداد میکند

- جوانها معتاد میشوند

- زنها فاسد میشوند 

- فقر و نداری همه گیر میشود

- همه به هم دروغ میگویند

- همه به هم بی اعتماد میشوند 

- زنها و شوهر ها از هم طلاق میگیرند

-تولید و مصرف انواع عکس و فیلم و کتاب سکسی، عرق سگی ، گراس ، حشیش و غیره زیاد میشود 

  

خوب من خیلی مومن هستم و نمیتوانم این چیزها را تحمل کنم  پس:

 

خدا از من راضی باشد ان شاء الله

+ نوشته شده توسط امیر همایون پاکبین در دوشنبه 4 اردیبهشت1385 و ساعت 13:47 |

من باید مجازات بشوم.بلدم پیش از چُرت نیمروز پرت بگویم.تلاشی برای متلاشی کردن مغزم نمی کنم اما خوب می دانم که باید مجازات شوم... 

من بایدمجازات بشوم. من که با هفت تیرچوبی ام خدای بی اندازه را روزی هزاربارنشانه می روم بایدکه مجازات شوم. من غربت قلبم راقبلا به ابله ترین جلادعالم تقدیم کردم. میرغضب در ادا کردن پیام تسلیت تسلط ندارد. همیشه اختیار با اوست. عطسه های بازاری! صبر آمده است بر این ته مانده ایمان مستهلک.

 ذهنم را کوک می کنم تا زنگ بزند. همان بهتر که زنگ بزند این ذهن ناکوک. من باید مجازات بشوم. من که از چشمک ستاره گول می خورم. من که روزی دوهزارو هشتصدوهشتاد بار از افکار ژولیده ام سوال میکنم:«...................................؟» باید که مجازات شوم.

من مجسمه ی گچی این روزهام، صدایم را سیمان گرفته ام، زبان به کام گل گرفته ام. این سکوت را میشناسم.تهمت چهار سال از فرزند خدا بزرگتر است. فرزندِ سقطی ِ خدا که اگر زنده می ماند مسیح از او چهار سال کوچکتر بود.

 خواهش جایز نیست سالهاست شاگرد اول آخرین کلاس ام. احتمال سواد. احتمال فهم من سیال است.

+ نوشته شده توسط امیر همایون پاکبین در شنبه 2 اردیبهشت1385 و ساعت 9:16 |
دریغ است ایران که ویران شود