تبليغاتX
بتکده
ضمن عرض سلام و تشکر از دوستانم که محبت کرده بودند و برای من نظر گذاشتند وبا عنایت به اینکه من یقین دارم که دوستانی که نگران من هستن و از روی علاقه و بخاطر بهتر شدن حال من تلاش کردند، بانظراتشون تلنگری بزنند تا من به خود بیام و از این پیله ای که به دور خود تنیده ام رهایی پیدا کنم، خواستم اجازه بگیرم و درد دلی بکنم و امیدوار باشم کسی این رو به خودش نگیره و از من ناراحت نشه.....

اينجا رو درست كردم تا بتونم گهگاهي  عصباني بشم ، داد بزنم و سبك بشم. اينجا رو ساختم تا بتونم بعضي وقتها خودم رو توش ببينم ؛ خود واقعي ( با همه نقاط تاريك وجودم كه گاهي واقعا به نظرم قشنگ مي آن ) ، نه اوني كه اگر تو يك جمع ببينيدش بهتون لبخند مي زنه ، نه اوني كه هرازچندگاهي يك چيزايي تو وبلاگش مي نويسه و نه اوني كه شما مي شناسيدش . اگر قرار باشه اينجا هم بخوام نقش بازي كنم ، اگر قرار باشه اينجا هم خودم رو سانسور كنم ، بهتره در اينجا رو تخته كرد . یکی از مطالب قبليم(روزگار) که به مذاق بعضي ها خوش نيومد ؟ که خدا گواه منظورم به شخص یا اشخاص خاصی نبود و صرفاً کلی گویی بود، فقط مي تونم از كتاب چخوف جوان فاكت جمله ای رو بيارم كه : « عزيزم تو مي تونی به قورباغه عسل بمالی، اما اين به اون معنی نيست که من اون رو می خورم ! »

گاهي داستان ، گاهي شعر ، گاهي حرف مفت ، گاهي گلایه های وب نوشته (با همه آزاديهايي كه نويسنده يك وب نوشته داره ) .  من ، اينجا همون طوري مي نويسم كه بايد بنويسم !  

 

+ نوشته شده توسط امیر همایون پاکبین در پنجشنبه 25 خرداد1385 و ساعت 9:7 |

نه چشم دل به سویی

نه باده در سبویی

که تر کنم گلویی

به یاد  آشنا من...

یک زمانی آرزوی حداقل ها را داشتم و گویی که رسیدن به این حداقل ها کعبه آمال و آرزو ها را به من نشان خواهد داد ولی امروز که سالها از آن آرزوهای جوانی می گذرد خیلی بیشتر از آنچه که تصور می کردم رسیدم ولی دریغ و صد افسوس که روزگار آنقدر سخت بر من گرفت که دیگر حس لذت بردن از زندگی فراموشم شد.

گفتمش:خواهم گل صد آرزو آرم به چنگ

گل،فراوان داد وذوق باغبانی را گرفت

 

آرزوهای شیرینم تلخ شده...رازهای دلم بر ملا شده...خاطرات قشنگم نخ نما شده...وای بر من وای برمن...در تباهی روزگارم می خواهم که تنها باشم،دردی نیست که درمان نداشته باشد،دوای درد بی درمان من هم زین پس تنهایی است.

 تناقض پشت سر تناقض...اوضاع بدیست....شاید خودم برای خودم حصار درست کردم...احساس دلتنگی....یه جورایی...احساس خوشایندی ندارم...از هرچی بدم میومده داره سرم میاد انگار یکجوری دارم مجازات پس میدم،

"من که اسم شراب از کتاب میشستم روزگار کاتب دکان می فروشم کرد"

 

+ نوشته شده توسط امیر همایون پاکبین در دوشنبه 22 خرداد1385 و ساعت 13:20 |

كه وقتي روزي روزگاري در سرزميني دور مردم گناهان بسياري مي كردند و مورد خشم خداوند قرار گرفتند خداوند بر آن شد تا تنبيهي سخت بر آنها مقرر كند تنبيهي سخت تر از عطش، سيل ، زلزله و بيماري ، تنبيهي كه نسلها را سوزنده تر از آتش بسوزاند بي آنكه ببينيدش يا بر آن واقف شويد، پس خداوند كلام دوستت دارم را از ذهن ها و قلب هاي مردم پاك كرد چنين كه از روز ازل نه آن كلام شنيده و نه گفته و نه احساس كرده باشند، ابتدا همه چيز عادي و زندگي به روال هميشگي خود در گذر بود، اما كم كم بلا رخ داد . زماني كه مادري مي خواست عشقي بي غل و غش تقديم فرزندش كند، هنگامي كه دو دلداده مي خواستند كلام آخر را بگويند و خود را يكباره به ديگري واگذارند، آنگاه كه انسانها، دو دوست ، دو برادر ، دو همسايه، در سينه چيزي گرم و صادقانه احساس مي كردند و مي خواستند آن را نثار ديگري كنند.

زبان ها بسته بود و چشمها منتظر و آن كلامي كه پاسخگوي همه اين نيازها بود از دهان كسي بيرون نمي آمد و تشنگي سيراب نمي شد، كم كم سينه ها سرد شد، روابط گسسته و ملال آور و بي تفاوتي جايگزين گرديد ديگر كسي حرفي براي گفتن نداشت، آدمها در خود فرسودند و در تنهايي از خود پرسيدند كه چه شد كه ما به اينجا رسيديم؟؟؟؟ كدام نعمت از ميان ما رخت بست؟؟؟

واین مسئله همچنان در ذهن آدمیان باقی مانده و از آنجا که قادر به حل این مسئله نیستند با ظاهر سازی و دوست نمایی سعی در پاک کردن صورت مسئله دارند.....

والله اعلم بما فی قلوبکم.......

+ نوشته شده توسط امیر همایون پاکبین در پنجشنبه 18 خرداد1385 و ساعت 9:19 |

يه موقع‌هايي روزگار با آدم ساز مخالف مي‌زنه...

يه موقع‌هايي در مورد چيزي آدم مي‌رسه به تناقض...

يه موقع‌هايي آدم از هر راهي که ميره پاش مي‌لغزه...!

در جايي گرفتار شده ام که به قدري تاريک است که هيچ چيز ديده نمي شود، گرد و غبار سنگيني در هوا وجود دارد که نمي توانم آسمان را ببينم.


اطرافم به قدري کثيف است، که نمي توانم چيزي را لمس کنم، وقتي که دور و برم را مي نگرم، مردماني را مي بينم که يکديگر را مي خورند تا زنده بمانند...

تکليف چيه؟! ۲ خت (خط) ريز ۲ خت (خط) درشت؟! يا ۲ بار نوشن از روي تصميم کبري؟! بدون غلت املايی!!!

يا اينکه آدم بزنه به بي‌خيالي و ...آره ديگه...!يا بره مسافرت ... البته در آخر همه چيز درست مي‌شه... واضحه... ولي آدم خسته مي‌شه... .

 

+ نوشته شده توسط امیر همایون پاکبین در چهارشنبه 10 خرداد1385 و ساعت 9:31 |

قلب زن پرتگاهي است هولناک که عمق آن را نمي توان حدس زد - لامارتين

زن ها جنگ ها را شروع مي کنند و مردها آن ها را ادامه مي دهند - ارنست همينگوي

لبخند زن در دو موقع آسماني و فرشته مانند است . يکي هنگامي که براي اولين بار با لبخند به معشوق مي گويد دوستت دارم وديگر هنگامي که براي اولين بار به روي نوزادش لبخند مي زند - ويکتور هوگو

عقل در دست نفس چنان گرفتار است که مرد در دست زن گريز راي - سعدي

زن تنها حريفي است که پس از شکست مطالبه خسارت و غرامت ميکند - ناشناس

دو زن هرگز با يکديگر دوستي و محبت نمي ورزند مگر به خاطر توطئه بر عليه زن سوم - آلفونس کار

در آغاز هر کار مهم پاي زن وجود دارد - لامارتين

زن زشت در دنيا وجود ندارد، فقط برخي از زنان هستند که نمي توانند خود را زيبا جلوه دهند - برنارد شاو

زن زيباترين و با ارزشترين تحفه آسماني است - ميلتون

بهتر است برده شيطان باشيد تا غلام زن - شللي

هر چيزي که در زندگي من يافت مي شود نتيجه همکاري و صيميت زن من است - کنفسيوس

با زني ازدواج کنيد که اگر مرد مي بود بهترين دوست شما مي شد - ناشناس

مردها را شجاعت به جلو مي راند و زنها را حسادت - برنارد شاو

همسرم من را به سوي موفقيت رهبري کرد - چارلي چاپلين

زنها ما را جستجو مي کنند که آنها را درک کنيم نه آنکه آنها را دوست بداريم - اسکار وايلد

در زندگيم دو بار زانو زدم يک بار براي آفريدگارم و يک بار براي محبوبم - شللي

يک زن قشنگ و نيکو صورت در نظر زيباست ، ولي يک زن خوب و نيکو سيرت در قلب انسان جاي دارد ناپلئون

وقتي زني از زيبايي زن ديگر تعريف مي کند ، حتما در زشتي او شک ندارد - ويتوريو ديسکا

 پا تو کفش بزرگان

موجوداتی هستن با منطق بسيار پيچيده . بعضی اوقات اين پيچيدگی به  اندازه ای می شه که  خودشون هم ازش سر در نميارن و مرد های بيچاره رو وارد مسائل پيچيده می کنن .

این رو خودم گفتم

+ نوشته شده توسط امیر همایون پاکبین در یکشنبه 7 خرداد1385 و ساعت 10:32 |
با سلام خدمت تمام دوستان از اونجایی که مطالب جدیم نظری رو در بر نداشت و طبعاً مورد توجه قرار نگرفت و بخاطر نارضایتی دوستم یاسر خان از اوضاع دانشگاهش و رسیدن به موقع امتحانها یه مطلبی که بنظرم بامزه بود براتون میذارم امیدوارم این مطلب مطابق با سلیقه دوستان باشد.

ای خدا عجب روزگاری شده این دانشگاه پدر ادم رو در میاره ولی از چند جهت هم خوبه
بخون میفهمی
دوران قبل از دانشگاه = حسرت
قبول شدن در دانشگاه = صعود
كنكور = گذرگاه كاماندارا
دوران دانشجويي = سالهاي دور از خانه
امتحان رياضي = كشتار بيوجرسي
انصراف = فرار از كولاك
امتحان پايان ترم = آوار
ليست نمرات دانشجويي = ديدنيها
مسئولين دانشگاه = گرگها
اشپزخانه = خانه عنكبوت
دانشجوي ا خراجي = مردي كه به زانو در امد
دانشجوي فارغ التحصيل = ديوانه از قفس پريد
دانشجوي سال اولي = هالوي خوش شانس
مرگ استادها = جلادها هم ميميرند
واحد گرفتن = جدال بر سر هيچ
محوطه چمن دانشگاه =حريم مهرورزي
استاد راهنما = مرد نامرئي
كمك هزينه = بر باد رفته
شب امتحان = امشب اشكي ميريزم
تقلب در امتحان = راز بقا
دكتر بهداري = گله بان
تربيت بدني1 = راكي1
تربيت بدني2 = راكي2
خاطرات استادها = اعترافات يك خلافكار

+ نوشته شده توسط امیر همایون پاکبین در یکشنبه 7 خرداد1385 و ساعت 10:4 |
امروز هم از شهر گناه
شهر هميشه سياه و سفيد و سرخ
بايد بگذرم
 
از کنار گربه سياه زشتی که صدای گنجشک در می آورد،رد شدم
صدای گربه ها پاک شده از ذهنم،بس که گنجشکهای پشمالو ديده ام
 
 
بر سر هر خيابان٬ فخر فروشان جلوه ای ديگر دارند.گيراترند
قلبم را سخت ميکنند. سادگی می فروشند و انتقام می گيرند
دندانهايم می خارند
 
 
حواريونم را گم کرده ام
ازدلالان محبت می جويم شان و اخطار می کنم که شنل ضد محبت به تن دارم
لبخندی محو می شود. کاش رويين تن بودم
چند روزيست پيرمرد کارتون خوابی را که عادت نداشت زير سقف بخوابد، نديده ام
چند روزيست پيرمرد......................
 
می دانستی، ماهيها با چشمان باز می ميرند!
+ نوشته شده توسط امیر همایون پاکبین در پنجشنبه 4 خرداد1385 و ساعت 10:30 |
همواره در کنار یکدیگر یودندو لحظه لحظه زندگی را با یکدیگر تجربه کرده بودند و اینک بایستی برای به خود رسیدن از همدیگر جدا می شدند سرنوشت به آنها اجازه جدایی نداده بود اما اراده آنها بر نیروی تقدیر غلبه کرده بود حال بعد از سه سال در کنار یکدیگر زیستن،آنقدر از هم دور شده بودند که چشمانشان بتواند صورت یکدیگر را ببیند اما افسوس که این دیدار با چشمانی بی فروغ بود.

دوست من از آنچه می دید کاملاً گیج شده بود،در حقیقت آنچه که نمی دید او را مبهوت کرده بود.بروی صفحات مونیتور کامپیوتر هیچ چیزی قرار نداشت و همه چیز خاکستری بود.هرچقدر که در اينترنت جستجو کرد باز همان صفحه خاکستری را می ديد . تازه متوجه شد که کامپيوتر ساير افراد در آن مکان هم مانند او فقط صفحه يکنواخت خاکستری را نشان می دهد. اما گويی هيچکس از اين شرايط ناراحت نبود و همه بی تفاوت و بی حرکت به صفحات خالی می نگريستند.با هراس از آنجا خارج شد .

مقابل دکه روزنامه فروشی بر تعجب او افزوده شد چرا که بر روی روزنامه های جلو دکه ، هيچ چيزی نوشته نشده بود و صفحات مجلات و روزنامه ها کاملا خالی بود صفحاتی خاکستری

با نگاهی به آنسوی خيابان ، جايی که يک سينما قرار داشت بر نگرانی اش افزوده شد . بر بالای سر در سينما تنها يک پرچه خاکستری نصب شده بود !

کاملا درمانده شده بود نمی توانست باور کند اما تمام عابرين خيابان عينکی بسيار تيره بر چشم داشتند و با صورتهايی عبوس و گرفته به سختی در حرکت بودند . هيچکس اعتراضی نمی کرد.ناگهان دستی بر شانه هايش فرود آمد ، مردی با لباسی بر روی شلوارش و ته ريشی بر صورت با تحکم عينکی تيره را بر روی چشمانش زد.

حالا هيچ جا را نمی ديد و ديگر برايش مهم نبود که همه جا خاکستری است. 

+ نوشته شده توسط امیر همایون پاکبین در سه شنبه 2 خرداد1385 و ساعت 9:13 |
قسمتی  از  داستان مترسک و کلاغ نوشته  سيد مطفی شاه نعمتی

بعد از سالها ماندن و هيچ نگفتن ، بعد از سالها ديدن و در خود ريختن ، گريستن و بر خاك كوبيدن و بعد از

سالها مترسك بودن ، چه حكمی می بايست ؟!

يكی می گفت : او كه عمری برای اين خاك و محصولاتش تلاش كرده  ، چرا بايد به خاطر اشتباهی سوزانده

شود ، و باز هم شايد اشتباهی .

نمی دانم ، نمی دانم گريستن و از دل گفتن اشتباه است ؟  يا آزادی دروغ است ؟....

" خداوندا كلاغهای سياه در انتظار نشسته اند . آنها برای به يغما بردن آمده اند .

و اينها ، اينها چه می كنند ! چه می گويند ؟

بار ديگر اشك در چشمان مترسك جوشيد . نگاهی به آسمان كرد همچنين چشم انتظار.

مترسكها از آينده ی خود بر خود لرزيدند . چه تضمينی است كه روزی آنها نيز سوزانده شوند ؟


چه تضمينی است برای دستمزد اين همه رنج و فداكاری ؟

چه تضمينی است برای آنان كه ساليانی نگهبانان اين خاكند و هر باز بعد از محصول ديگر ، هلهله و

فريادهای مترسكها واضح تر می شد . ديگر كسی فكر خاك نبود . فكر محصول هم نبود و همه فكر فريادهايی

بودند ، كه ساليانی در گلو خفته .

قاضی خنديد و گفت : حكم بعد از راندن ، مانند بر باد دادن باد است .

خواست كه حكم را اجرا كند . نگاهی به اطراف كرد و سست شد . ديد ، هيچ چيز بر سر جای خود نيست .

محصول را برده اند ، مترسكها هم از جای درآمده اند و به ناليدن پيش قاضی آمده اند .

و چه چيز هولناك تر برای او ، از حركت مترسك ؟


با خود فكری كرد و گفت : به حكم حاكم شهر ، اين مترسك از اين خاك برده می شود و سوزانده نخواهد شد .

 آنان فهميدند مترسك هم قدرت حركت دارد . مترسك هم می تواند قهرمان شود . می تواند فرياد بزند . می

تواند بگريد و با صدای بلند بگريد .

 روزی مترسك بود و اكنون قهرمان . آری او روزی فكر كرد ، با خود فكر كرد چرا ؟ چرا ؟

" در اين ظلمت كده ديگر كسی دست مرا هرگز نمی گيرد ".

+ نوشته شده توسط امیر همایون پاکبین در دوشنبه 1 خرداد1385 و ساعت 13:48 |
همه آمده بودند،از دریا از کویر از غرب و........باران زده وصمیمی

دوستان عمیقی آمده اند چهره هایی که  غرقشان شده ام

میوه های رسیده ای که من به باغ کمالشان کالم

راستی در هوای بی کسی هم دیدن دوستان تماشایی است

به غریبی قسم نمیدانم چه بگویم جز اینکه خوشحالم

خوشحالم چون میتونم یه شعر قشنگ ضمیمه این سلام کنم

مردي كه رو به روي تو سيگار مي‏‎كشد
موجي ز درد و رنج به پندار مي كشد
با هر دمي كه دود فرستد به آسمان
بر آن شيار درد به تكرار مي كشد
مويش سپيد شد و روحش سياه و ملول
از بس كه رنج از خود و اغيار مي كشد
جانش به لب رسيد به لب، چرخ كج مدار !
با اين قد خميده، مگر بار مي‎كشد؟!
روزي هزار بار مرده و بازش هواي مرگ
خطّي به حول درد چو پرگار ميكشد
اين آسمان اوست كه تاريك مي‎شود
خود را به ريسمان ظلم چو بردار مي‎كشد
تا كي به خويش آيد و فرياد سركند
ايّوب اين زمانه كه سيگار مي‎كشد

+ نوشته شده توسط امیر همایون پاکبین در دوشنبه 1 خرداد1385 و ساعت 10:2 |
دریغ است ایران که ویران شود