هر چیزی ممکنه یه تحول توی مسیر زندگی آدم ایجاد کنه.یه اتفاق،یه توهین،یه تشویق،یه مهمونی ،یه احساس ویا یه آدم.
بعضی از آدما وقتی چند صباحی با آدم حشر و نشر داشته باشن عین بچه میچسبن به دامن آدم... نه که طمعی داشته باشن ها.توی وجود همه ما غریزه هست،غریزه ای که باعث میشه نسبت به این جور افراد بامحبت و دلسوزی بیشتری رفتار کنیم.دوسشون داریم.باهاشون همراهی میکنیم. درکشون میکنیم.محبت رو ازشون یاد میگیریم.احساساتمونو تقویت میکنیم.
بعضی از آدما هم هیچ اثری روی آدم ندارن،میان،با احتیاط از کنار آدم رد میشن و میرن...حتی اگه این عبور چند سال طول بکشه.بعدش که رفتن هیچی ازشون نمی مونه.نه درسی،نه احساسی،نه حرفی،نه حدیثی.
زود زودم میشه فراموششون کرد.به همون سادگیه اومدنشون .
بعضی ها از وقتی به آدم میرسن شمشیرشونو از رو میبندن.میخوان آدمو اونجوری تربیت کنن که دلشون میخواد.همه حرفا و کارای آدمو تعبیر میکنن.اون وقت همیشه هم این پروسس هاشون اشتباه و افراطیه.اذیت میکنن و اذیت میشن.وقتی کنارشون باشی باید دستاتو مشت کنی و سوزش حاصل از فرو رفتن ناخنهات توی کف دستت رو تحمل کنی.وقتی رفتن هیچی پشتشون نیست جز یه نفس راحت و یه سعی برای فراموش کردنشون.
بعضی ها هم مثله یه فریاد بلندن.وقتی از کنار آدم رد میشن نمیشه نشنیده گرفتشون ...حتی اگه خوابم باشی بیدارت میکنن.شلوغ میکنن.جیغ میزنن.فکرهاشونو بلند بلند اجرا میکنن.یه پارچه حرکتن.
بعضی ها هم میان،کنارت میمونن.بهت اعتماد میکنن.کمکت میکنن که سنگینی این کوله بار زندگی رو هرچند برای یه مدت کوتاه سبکتر ببینی.
تو کودومی؟کودومها رو دیدی؟
شده بعضی موقع ها انگار به زور میبرنت یه جایی؟یا مثلا هر چقدر میخوای از یه چیزی فرار کنی نمیشه؟بعدش یکی رو میبینی که اگه نمیومدی یا اون کارو نمی کردی هیچ وقت اونو نمیدیدی؟
من میگم حوادث زندگی روی حساب کتابه.هرکی هرکی که نیست.
یه فیلسوفی میگه اگه من چمدونمو حرکت بدم تموم کائنات تغییر میکنه.
واقعا ،گاهی که میشینم به قدیما فکر میکنم میبینم هیچی الکی اتفاق نیفتاده.چه چیزایی که روحمو خراشونده ،چه جیزایی که شاید جونمو به لبم رسونده وچه چیزایی که غرق شادیم کرده.بعدش یه چیزی شده که کاملا وابسته به اتفاق اول بوده.
یه دفعه به بابام گفتم میخوام دنیا رو تجربه کنم.گفت طاعون و وبا و جذام هم جز این دنیاست،میخوای اونم تجربه کنی؟پس تجربه من چی میشه؟چرا نمیتونی تجربه های منوقبول کنی.دلم میخواد جلوی رنج کشیدنتو بگیرم.هر چی رو که من بلدم تو دیگه تجربه نکن.
نمیدونم چی بگم بهش.
یه استادی داشتیم که پیر مرد با شخصیت و متینی بود همیشه میگفت دنیا بده بستونه،هرچی که به دست بیاری مطمئن باش یه چیزی رو از دست دادی.وهر چیزی رو که از دست بدی یه چیزی به دست میاری.
من نظرم اینه که هر چی که اتفاق میفته،هر کسی رو که میبینی...هرچی که اون میگه...مطمئن باش روی حسابه.
نه که حقته ها...نه اصلا.خیلی از اتفاقا دردناکه و خیلی ها هم چرند و پرند میگن اما این طوری قضیه رو ببین که لازم بوده ببینی ،بشنوی،بچشی،بکشی...
پر از انرژی شدم.عین اینایی که اکستازی خوردن دلم میخواد این انرژی نامحدودمو بریزم بیرون.یا زده به سرم یا تازه دارم عاقل میشم.
همیشه باورم نمیشد که کسی خیلی عوض بشه اما دیدم میشه یه روزه از بچگی رد شد.عبوری که خیلی وقت بود به تعویق افتاده بود.از پیله بزن بیرون.کرم ابریشم برای پروانه شدن و زیباتر شدن دور خودش پیله میزنه.تو که ادمی تا کی میخای اون تو بمونی؟فلسفه پیله بستن زیبا شدنه،پرواز کردنه.اگه نپری...اگه تو پیله بمونی...اگه وقتی پیله رو شکافتی و خورشید و دیدی قشنک نشده باشی، قانون دنیا رو بهم میریزی.هر کی هم قانون دنیا رو بهم بزنه محکوم به فناست.
در علم پزشکی درد خوبه.چون یه نشونه ست.نشونه یه تغییر.حتی گاهی نشونه ای از اعماق وجود یه آدم. یه بیماری که درد داشته باشه همیشه بهتر از بیماریه که فقط بگه حالم بده.وقتی بگه درد میشه فهمید دردش چیه.اما وقتی حالش بده هر جاییش میتونه باشه.بعضی ها هم که چون درد ندارن اصلا نمیان دنباله مداوا و با یه مرض ساده میمیرن.به همین راحتی.یه آدم باید اونقدر عاقل باشه که بشینه و به دردش فکر کنه.
پس هر وقت احساس درد کردی ...بدون یه جایی یه تغییری کرده...و تو باید به فکرش باشی.
هر وقت دیدی یه پیله سفید دورته يادت باشه قراره پروانه بشی.

