تبليغاتX
بتکده

هر چیزی ممکنه یه تحول توی مسیر زندگی آدم ایجاد کنه.یه اتفاق،یه توهین،یه تشویق،یه مهمونی ،یه احساس ویا یه آدم.

بعضی از آدما وقتی چند صباحی با آدم حشر و نشر داشته باشن عین بچه میچسبن به دامن آدم... نه که طمعی داشته باشن ها.توی وجود همه ما غریزه هست،غریزه ای  که باعث میشه نسبت به این جور افراد بامحبت و دلسوزی بیشتری رفتار کنیم.دوسشون داریم.باهاشون همراهی میکنیم. درکشون میکنیم.محبت رو ازشون یاد میگیریم.احساساتمونو تقویت میکنیم.

بعضی از آدما هم هیچ اثری روی آدم ندارن،میان،با احتیاط از کنار آدم رد میشن و میرن...حتی اگه این عبور چند سال طول بکشه.بعدش که رفتن هیچی ازشون نمی مونه.نه درسی،نه احساسی،نه حرفی،نه حدیثی.

زود زودم میشه فراموششون کرد.به همون سادگیه اومدنشون .

بعضی ها از وقتی به آدم میرسن شمشیرشونو از رو میبندن.میخوان آدمو اونجوری تربیت کنن که دلشون میخواد.همه حرفا و کارای آدمو تعبیر میکنن.اون وقت همیشه هم این پروسس هاشون اشتباه و افراطیه.اذیت میکنن و اذیت میشن.وقتی کنارشون باشی باید دستاتو مشت کنی و سوزش حاصل از فرو رفتن ناخنهات توی کف دستت رو تحمل کنی.وقتی رفتن هیچی پشتشون نیست جز یه نفس راحت و یه سعی برای فراموش کردنشون.

بعضی ها هم مثله یه فریاد بلندن.وقتی از کنار آدم رد میشن نمیشه نشنیده گرفتشون ...حتی اگه خوابم باشی بیدارت میکنن.شلوغ میکنن.جیغ میزنن.فکرهاشونو بلند بلند اجرا میکنن.یه پارچه حرکتن.

بعضی ها هم میان،کنارت میمونن.بهت اعتماد میکنن.کمکت میکنن که سنگینی این کوله بار زندگی رو هرچند برای یه مدت کوتاه سبکتر ببینی.

تو کودومی؟کودومها رو دیدی؟

شده بعضی موقع ها انگار به زور میبرنت یه جایی؟یا مثلا هر چقدر میخوای از یه چیزی فرار کنی نمیشه؟بعدش یکی رو میبینی که اگه نمیومدی یا اون کارو نمی کردی هیچ وقت اونو نمیدیدی؟

من میگم حوادث زندگی روی حساب کتابه.هرکی هرکی که نیست.

یه فیلسوفی میگه اگه من چمدونمو حرکت بدم تموم کائنات تغییر میکنه.

واقعا ،گاهی که میشینم به قدیما فکر میکنم میبینم هیچی الکی اتفاق نیفتاده.چه چیزایی که روحمو خراشونده ،چه جیزایی که شاید جونمو به لبم رسونده وچه چیزایی که غرق شادیم کرده.بعدش یه چیزی شده که کاملا وابسته به اتفاق اول بوده.

یه دفعه به بابام گفتم میخوام دنیا رو تجربه کنم.گفت طاعون و وبا و جذام هم جز این دنیاست،میخوای اونم تجربه کنی؟پس تجربه من چی میشه؟چرا نمیتونی تجربه های منوقبول کنی.دلم میخواد جلوی رنج کشیدنتو بگیرم.هر چی رو که من بلدم تو دیگه تجربه نکن.

نمیدونم چی بگم بهش.

یه استادی داشتیم که پیر مرد با شخصیت و متینی بود همیشه میگفت دنیا بده بستونه،هرچی که به دست بیاری مطمئن باش یه چیزی رو از دست دادی.وهر چیزی رو که از دست بدی یه چیزی به دست میاری.

من نظرم اینه که هر چی که اتفاق میفته،هر کسی رو که میبینی...هرچی که اون میگه...مطمئن باش روی حسابه.

نه که حقته ها...نه اصلا.خیلی از اتفاقا دردناکه و خیلی ها هم چرند و پرند میگن اما این طوری قضیه رو ببین که لازم بوده ببینی ،بشنوی،بچشی،بکشی...

پر از انرژی شدم.عین اینایی که اکستازی خوردن دلم میخواد این انرژی نامحدودمو بریزم بیرون.یا زده به سرم یا تازه دارم عاقل میشم.

همیشه باورم نمیشد که کسی خیلی عوض بشه اما دیدم میشه یه روزه از بچگی رد شد.عبوری که خیلی وقت بود به تعویق افتاده بود.از پیله بزن بیرون.کرم ابریشم برای پروانه شدن و زیباتر شدن دور خودش پیله میزنه.تو که ادمی تا کی میخای اون تو بمونی؟فلسفه پیله بستن زیبا شدنه،پرواز کردنه.اگه نپری...اگه تو پیله بمونی...اگه وقتی پیله رو شکافتی و خورشید و دیدی قشنک نشده باشی، قانون دنیا رو بهم میریزی.هر کی هم قانون دنیا رو بهم بزنه محکوم به فناست.

 در علم پزشکی درد خوبه.چون یه نشونه ست.نشونه یه تغییر.حتی گاهی نشونه ای از اعماق وجود یه آدم. یه بیماری که درد داشته باشه همیشه بهتر از بیماریه که فقط بگه حالم بده.وقتی بگه درد میشه فهمید دردش چیه.اما وقتی حالش بده هر جاییش میتونه باشه.بعضی ها هم که چون درد ندارن اصلا نمیان دنباله مداوا و با یه مرض ساده میمیرن.به همین راحتی.یه آدم باید اونقدر عاقل باشه که بشینه و به دردش فکر کنه.

پس هر وقت احساس درد کردی ...بدون یه جایی یه تغییری کرده...و تو باید به فکرش باشی.

هر وقت دیدی یه پیله سفید دورته يادت باشه قراره پروانه بشی.

+ نوشته شده توسط امیر همایون پاکبین در شنبه 31 تیر1385 و ساعت 11:29 |
پدر!

قسم به دل مهربان و بیرنگ ات
چند یست در میان کتاب قا موس واژه های دلم
به دنبال واژه ای سر گردانم
تا بزرگواریت در قا لبی ترسیم کنم

اما عا جزم
+ نوشته شده توسط امیر همایون پاکبین در چهارشنبه 28 تیر1385 و ساعت 9:35 |
چون صد حصار یاران ،من صد حصار دارم.

دل داده ام به یارم، کاین یادگار دارم.

مستم زهر نگاهت،جانا مرا تو رحمی.

با کوله باری از هیچ ، فکر بهار دارم.

+ نوشته شده توسط امیر همایون پاکبین در شنبه 24 تیر1385 و ساعت 8:52 |

بارش زیادی سنگین بود و سربالایی زیادی سخت . دانه گندم روی

شانه های نازکش سنگینی می کرد، نفس نفس می زد. اما کسی صدای نفس هایش را نمی شنید، کسی او را نمی دید.

دانه روی شانه های کوچکش سر خورد و افتاد .

خدا دانه گندم را فوت کرد. مورچه می دانست که نسیم نفس خداست. مورچه دوباره دانه را بر دوشش گذاشت و به خدا گفت:

گاهی یادم می رود که هستی،کاشکی بیشتر می وزیدی.

خدا گفت: همیشه می وزم نکند دیگر گمم کرده ای!

مورچه گفت: این منم که گم می شوم.بس که کوچکم.بس که خرد.

نقطه ای که بود و نبودش را کسی نمی فهمد.

خدا گفت:اما نقطه سرآغاز هر خطی ست.

مورچه زیر دانه گندمش گم شد و گفت:من اما سر آغاز هیچم، ریز و ندیدنی من به هیچ چشمی نخواهم آمد.

خدا گفت:چشمی که سزاوار دیدن است می بیند.چشم های من همیشه بیناست.

مورچه این را می دانست اما شوق کفت و گو داشت.

شوق ادامه گفتن.

پس دوباره گفت: و زمینت بزرگ است و من ناچیزترینم، نبودنم را غمی نیست .

خدا گفت: اما اگر تو نباشی، پس چه کسی دانه گندم را بر دوش بکشد و راه رقصیدن نسیم را در دل خاک باز کند؟ تو هستی و سهمی از بودن برای توست و در نبودنت کار این کارخانه ناتمام است.

مورچه خندید و دانه گندم دوباره از دوشش افتاد. خدا دانه را به سمتش هل داد.

هیچ کس اما نمی دانست که گوشه ای از خاک مورچه ای با خدا گرم گفت و گوست .

+ نوشته شده توسط امیر همایون پاکبین در چهارشنبه 21 تیر1385 و ساعت 9:1 |

از دندهُ چپم خارج میشم و خودمو مشغول مشاهدهُ خودم میکنم.
نیمرخ صورتم در زیر سکوت این آفتاب ظهر نتابیده بر اطاقم کمی قهوه ای رنگتر و براقتر به نظر میآید.
مراقب حرکات دست چپم میشوم، سیگاری را که بین انگشتان اشاره و میانیم قرار دارد و به پایان عمرش چیزی باقی نمانده
ولی انگار مبتلا کردن ریه ام به سرطان شادیش را تاج نبخشیده و دم مرگ هم دست از ستیزه با من بر نمیدارد و مشغول سوزاندن دو انگشتانم میباشد.
به عنوان مراقب و شاهد کار دیگری تو را نیست و من نیز به مشاهدهُ عکس العمل خود مینشینم.
آسمان خاکستری روشنی رنگش را در چشمانم میچکاند.
سوزش به تمام سطح دستم حمله آورده از سوز سرما این محیط سرد و بی روح اشک در چشمانم منجمد میشود.
تار میبینم مانند خرمگسانِ خیره بر جسدم.
ساعدم میسوزد، بدنم داغش میگیرد.
از سوزشش بی حد، آهی میکشم، یخ چشمانم ذوب میشود، دلم گرم میشود.
چشمانم را که خیسند از آب از سوز، با پشت دست راستم خشک میکنم.
و به مراقبم که در سمت چپم به من خیره گشته مینگرم.
در دل میگویم:" کاش میگفت به من که مراقب چه است".
که ندا میپیچد ز او در گوشم:" دست چپ سوخت فدای آن سرو، دل بسوزد چه کنم؟".

+ نوشته شده توسط امیر همایون پاکبین در چهارشنبه 14 تیر1385 و ساعت 10:5 |

دیشب بطور اتفاقی به سراغ آلبوم عکسم رفتم به تعدادي عكس برخوردم كه تا قبل از اين فكر مي كردم گمشون کردم،عكس ها همه يادگار يك دوره از زندگيم هستند، نوزده، بيست سالگي ام. ان ها را كه دوره مي كردم، در كنار كلي خاطره بازي و ياد اوري ، در مقايسه امروزها و ديروزهايم ، يك حس خيلي بد داشتم. راستش نمي دانم چرا اين روزها خودم را خيلي دوست ندارم. از اين روزهايم كه تيز شده ام، ادم ها را سريع مي شناسم، برخوردهايم قطعي و حتي بيرحمانه است ، درست پيش بيني مي كنم ، حدس هايم راجع به ادم ها و مقاصدشان درست از اب در مي ايد، درست و حسابي واكنش نشان مي دهم و مدام با دور و بري هايم مسابقه هوش مي دهم خيلي خوشم نمي ايد. اخر من اين شكلي نبودم. ساده تر از اين حرف ها بودم، كودك و شاد بودم ، ادم ها را شبيه هم مي ديدم، به همه اعتماد مي كردم ، وقتي سرخورده مي شدم، شكل احمق ها گيج مي خوردم و با دهان باز دنيا را تماشا مي كردم . اين روزها ولي حسابي باران خورده ام. اين شايد اقتضاي وقتي است كه حس مي كنم تنهايي بايد از پس خودم و زندگيم بربيايم و شايد همين زرنگ و هوشيارم كرده. واقعيت اين است ، خودم را كه نمي شناسم هيچ، خيلي از اين  امیر فعلی هم خوشم نمي ايد. ان امیر گيج و ويج و كودك صفت را بيشتر دوست داشتم. حيف كه ان امیر را دنيا هضم مي كند، ان امیر خيلي بدرد دنيا نمي خورد ، حيف!

 

 

+ نوشته شده توسط امیر همایون پاکبین در سه شنبه 13 تیر1385 و ساعت 10:53 |
+ نوشته شده توسط امیر همایون پاکبین در دوشنبه 12 تیر1385 و ساعت 9:20 |

دو روز تعطیل در گهر فرصت مناسبی بود برای فکر کردن برای منی که تمام وقت مشغول فکر کردنهای بی نتیجه هستم،برای منی که ذهن مالیخولیایش در پروراندن افکار پوچ و بی ارزش دامنه ای ندارد ،کمی آرام شدم هر چند که بهای این آرامش لذت نبردن همراهانم از سفر بود....

سرمای باور نکردنی در تابستان گرم امسال کاتالیزوری شد بر حس غریبی که در شب سرد کوهستان دامنم را گرفته بود،

حس غریبی بود ... حسی عجیب در دامان شبی اکنده از تضادهای زندگانی . تضادی بین بودن و نبودن . تضادی بین ماندن و رفتن . تضادی بین بلندترین و کوتاه ترین . تضادی بین تاریکی و روشنایی . تضادی بین انتها و شروعی دیگر ...

حس غریبی بود ... دلی که گرفته بود و غمی را داشت به همراه و دلی که نیشگون بازیگوشانه شادی لغزنده ای را در لای انگشتانش همراه می دید ...

حس غریبی بود . وسوسه ماندن و آغوش و بوسه و وسوسه رها کردن و رفتن و رفتن ...

و حال روزی دیگر همراه با همان حس غریب اما افسوس که حتی واژه هم در برابر این حس غریبی میکند ...

 

+ نوشته شده توسط امیر همایون پاکبین در شنبه 10 تیر1385 و ساعت 12:45 |
 

به هر دری زدم، سری شکسته شد!

به هر جا سر زدم، دری بسته شد!

نه دگر در زنم به سری، نه دگر سر زنم به دری

که روح دربدرم از سر و در زدن خسته شد ....

+ نوشته شده توسط امیر همایون پاکبین در چهارشنبه 7 تیر1385 و ساعت 10:47 |

خودتون راجع به اين داستان قضاوت کنيد .

 

مرمر 

توي يه موزه ي معروف که با سنگ هاي مرمر کف پوش شده بود,

 مجسمه بسيار زيباي مرمريني به نمايش گذاشته شده بودند

 که مردم از راه هاي دورو نزديک واسه ديدنش به اونجا مي اومدن.

و کسي نبود که اونو ببينه و لب به تحسين باز نکنه

يه شب سنگ مرمري که کف پوش اون سالن بود؛

 با مجسمه؛ شروع به حرف زدن کرد و گفت:

"اين؛ منصفانه نيست!

چرا همه پا روي من مي ذارن تا تورو تحسين کنن؟!

مگه يادت نيست؟!

ما هر دومون  توي يه معدن بوديم,مگه نه؟

اين عادلانه نيست!

من خيلي شاکيم!"

مجسمه لبخندي زد و آروم گفت:

"يادته روزي که مجسمه ساز خواست روت کار کنه, چقدر سرسختي  و مقاومت کردي؟"

سنگ پاسخ داد:

"آره ؛آخه ابزارش به من آسيب ميرسوند."

آخه گمون کردم مي خواد آزارم بده.

آخه تحمل اون همه دردو رنج رو نداشتم."

و مجسمه با همون آرامش و لبخند مليح ادامه داد که:

"ولي من فکر کردم که به طور حتم مي خواد ازم چيز بي نظيري بسازه.

به طور حتم بناست به يه شاهکار تبديل بشم .

به طور حتم در پي اين رنج ؛گنجي هست.

پس بهش گفتم :

"هرچي ميخواي ضربه بزن ؛بتراش و صيقل بده!"

و درد کارهاش و لطمه هائي رو که ابزارش به من مي زدن رو به جون خريدم.

و هر چي بيشتر مي شدن؛بيشتر تاب مي آوردم تا زيباتر بشم!

پس امروز نمي توني ديگران رو سرزنش کني که چرا روي تو پا ميذارن

و بي توجه عبور مي کنن."

 

+ نوشته شده توسط امیر همایون پاکبین در چهارشنبه 7 تیر1385 و ساعت 10:43 |

ببين ‌تفاوت ‌ره‌ از كجاست ‌تا به ‌كجا

 

دلم ‌زصومعه ‌بگرفت ‌و خرقه سالوس‌

 

 

كجاست ‌ديرمغان ‌و شراب ‌ناب ‌كجا

 

 

چه ‌نسبت‌ است ‌به ‌رندی ‌صلاح ‌و تقوی ‌را

 

 

سماع ‌وعظ كجا نغمه رباب ‌كجا

 

 

ز روی ‌دوست ‌دل ‌دشمنان ‌چه ‌دريابد

 

 

چراغ ‌مرده‌ كجا شمع ‌آفتاب ‌كجا

 

 

چوكحل ‌بينش ‌ما خاك‌ آستان ‌شماست‌

 

 

كجا رويم ‌بفرما ازين ‌جناب ‌كجا

 

 

ببين ‌به ‌سيب ‌زنخدان ‌كه ‌چاه‌ در راهست‌

 

 

كجا همی ‌روی‌ ای ‌دل ‌بدين ‌شتاب ‌كجا

 

 

 

+ نوشته شده توسط امیر همایون پاکبین در دوشنبه 5 تیر1385 و ساعت 9:28 |
غرور و خود خواهی نماینده شکست وذلت است .

هر وقت غرور قیام کرد منتظر شکست فوری باشید...

پوزش و عذر خواهی دلیل خردمندی است...

اگر مردم میدانستند دوستانشان در مورد آنان چه می گویند دیگر دوستی وجود نداشت...

+ نوشته شده توسط امیر همایون پاکبین در شنبه 3 تیر1385 و ساعت 8:56 |
 این همه گرفتاری من است .... "نادانی"

در جهل نسبت به عقل به سر می برم ...

خود نیامدم و بی تردید در رفتنم نیز اراده ام نخواهد بود..!

اما در این درازی مسیرِ آمد و شد ؛ عمر گران ؛ در پی چه هستم!؟

می دانم که باید در پی حقیقت باشم و می خواهم که این کنم، اما ....

اما چگونه؟ قدم در کدام مسیر باید نهاد؟ با کدام راهنما و تکیه بر چه کسی؟ به که باید اعتماد کرد؟

اعتماد...!!! چه واژه غریبی ! دیگر به اعتماد هم نمیتوان اعتماد کرد...! من اکنون به خودم نیز...

آنان که ادعا کردند و می کنند که دلیل راههای روشن وهادی حقایق هستند، هرچه کردند عریض و طویل کردنِ دیوار بی اعتمادی بود... .

افسوس که من باز هم نمیدانم ...!

آرام آرام به دستوراتی و قوانینی دل خوش کردم که گفتند برهان عقل است و طریق سعادت!

همان که هم دلیل روشنی است وهم ابزار ضلالت !!

ومن همچنان ندانم حق کدام است و کجاست!؟

کاش حق، خود، مرا جلوه ای بنماید و راهی ..!!

مگر چه باید می کردم که نکردم...!؟

راستی از شما کسی نشانی از حقیقت ندارد..؟؟

ومن هنوز نمی دانم..!

+ نوشته شده توسط امیر همایون پاکبین در پنجشنبه 1 تیر1385 و ساعت 12:5 |
دیر زمانی بود کندر این دخمه نمور و گندیده که رونمایش در مثال به نوانخانه ی پسرک مرحوم الیور ماند! حرکتی ننموده بودیم ، لیک بر آن شدیم تا بعد از هفته ای استعلاجی باز گشته و در باب احوالاتمان سخن همی رانیم که دانستیم ای بابا گوییا فی کل احوال تقریر خزعبلات بیمار گونه ی منتشر از ذهن داغانمان به روی این سطور مجازی از یادمان رفته است..!

نه سوژه ای بود در ذهن و نه ایده ای برای نوع نوشتنش! همین سه خط بالا هم کلی زور زدیم تا آمد!!! هر چه هم بیشتر زور زدیم دیدم نمی توانیم این سبک نوشتن را ادامه دهیم این شد که روی آوردیم به همین عادی نوشتن خودمان! والله به خدا.. نمی دونم مگه عادی نوشتن چشه من هی گیر دادم سخیف بنویسم..!

خلاصه که (دیدین بعضی ها هنوز شروع نکردن به حرف زدن می گن خلاصه!!) .. عارضم خدمتتون که  همین طور داشتم در خفایای ذهنم به دنبال سوژه ای حرفی حدیثی چیزی برا آپ کردن می گشتم و به درهای بسته و دیوار و اینها می خوردم که ناگاه لامپی در ذهنم روشن شد که چاره ی کار دست به دامن دیگران شدن  است. آن هم یک نفر مخصوص!!.. البته ایشون دامن ندارند ولی اگه خواستن می دیم براشون بدوزند..! هیچ عیبی هم نداره.. مگه مردهای اسکاتلندی نیستند .. دامن می پوشن و قوقولی قوقول میان بیرون.. ماها چیمون از اون بی هویت ها ی توهم زده ی از دماغ فيل افتاده  کمتره که شلوار لی کمتر نمی پوشیم.. ها؟..بعله!!

حالا... راستش سوژه ی پیشنهادی مغزم که ازجانب وی ساطر شده بود هم تاثیری نداشت یعنی انقدر از قوه درک و فهم و ای کیو و ... ما خارج بود!( راجع به رابطه ها ی دوستی و همکاری! و کیک ِ زرد و دوگانگی ِ فلسفی عشق! و مرگ در تقابل با اندیشه ی نهیلیستی کانت! ) اینکه در جا بی خیال این آپ کردن شدیم و گفتیم بریم پی همون عکس بازیمون!!!

همين... اين متن هيچ گونه پايان يا نتيجه گيری يا از اين سوسول بازيا ندارد!

+ نوشته شده توسط امیر همایون پاکبین در پنجشنبه 1 تیر1385 و ساعت 10:6 |
دریغ است ایران که ویران شود