تبليغاتX
بتکده

قطعه ی گمشده تنها نشسته بود... منتظر کسی بود که بیاید و او را با خودش ببرد.

بعضی ها با او جور می شدند...

اما نمی تونستند قل بخورند.

بعضی ها  می تونستند قل بخورند اما با او جور نبودند.

یکی چیزی از جور درآمدن نمی دونست.

و دیگری اصلاً چیزی نمی دونست...

یکی خیلی نازک بود................ و ترکید......

یکی او را روی چهارپایه گذاشت........... و پی کارش رفت.

بعضی ها هم، خیلی قطعه گم شده داشتند.

بعضی لبریز از قطعه بودند...... پرِ پر ! ....

بعضی ها خیلی نکته سنج بودند.

بعضی ها آنقدر در عالم خودشان غرق بودند که بدون توجه به او، از کنارش می گذشتند.

سعی کرد خوش را جذابتر نشان دهد.................. اما فایده ای نداشت....

آخر سر یکی آمد که با او کاملاً جور بود.

اما ناگهان......... قطعه ی گمشده رشد کرد.... !

و باز هم رشد کرد....

- « فکر نمیکردم تو رشد میکنی »

قطعه گمشده گفت :« خودم هم نمی دانستم ! »

- « من بدنبال قطعه ی گمشده ی خودم میگردم، یکی که بزرگ نشود...... خداحافظ...»

....

....

....

تا یکروز که یکی آمد که با همه فرق داشت.

قطعه ی گمشده پرسید :« از من چه می خواهی ؟»

- « هیچ چیز. »

- « از من چه انتظاری داری ؟»

- « هیچ. »

- « اصلاً تو کی هستی ؟ »

دایره بزرگ گفت :« من دایره بزرگ هستم.»

قطعه گفت :« فکر کنم تو همانی که مدتهاست بدنبالش میگردم. شاید من گمشده ی تو باشم.»

دایره گفت :« اما من قطعه ی گمشده ای ندارم. اصلاً جایی ندارم که تو با آن جور شوی. »

قطعه ی گمشده گفت :« چه بد ! .... ای کاش می توانستم با تو قل بخورم....»

دایره ی بزرگ گفت :« نمی توانی با من قل بخوری. اما شاید بتوانی خودت به تنهایی قل بخوری. »

- « تنهایی ؟؟؟.... قطعه ی گمشده که تنهایی نمی تواند قل بخورد. »

دایره ی بزرگ پرسید :« تا حالا سعی کرده ای ؟»

قطعه ی گمشده گفت :« اما من گوشه های تیزی دارم. اصلاً برای قل خوردن ساخته نشده ام.»

دایره بزرگ گفت :« گوشه ها ساییده می شوند و شکلها تغییر میکنند. دیگر باید بروم خداحافظ.... شاید باز هم همدیگر را ببینیم......»

و قل خورد و رفت....

قطعه ی گمشده باز هم تنها شد.... مدتها یکجا نشست.... بعد..... آهسته، آهسته.... از یکطرف خود را بالا کشید......

تالاپ !

دوباره خود را بالا کشید.... باز هم افتاد..... همینطور به جلو رفت.... بلند شد، افتاد.... بلند شد، افتاد.... تا گوشه هایش شروع کردند به ساییده شدن........................... و کم کم شکلش عوض شد.....

حالا بجای اینکه تالاپی بیفتد، تلپی میفتاد... بجای اینکه بالا پایین بپرد، جست و خیز می کرد... و بعد بجای جست و خیز کردن، قل می خورد......... می رفت.... اما نمی دانست به کجا... اهمیتی هم نمی داد...... همینطور قل می خورد.....  

( آشنایی قطعه گم شده با دایره بزرگ- شل سیلور استاین)

+ نوشته شده توسط امیر همایون پاکبین در پنجشنبه 26 مرداد1385 و ساعت 9:14 |
اتهامی سرد ، بر قامت اویی که چون شمع به پای یاران اشک شد،

آه...

چه می توان گفت از این بهت غریب ؟

چه سنگند دلها !! چه سردند قلبها !! چه خشکند دستها!!

مشت های گره شده از اتهام سرد بر قامتش فرود.....

کمری خم شد! غروری شکسته شد!اعتباری چرک...

چه می توان گفت در جواب یاران ؟!

یاران؟؟؟؟               کدام یاران؟.....

یاری در کار نیست ، همه چیز پشت تکه نقابی نهان بود .

بیداری از خواب غفلت ، رهایی از بند اتهام

نمی توان توصیف.

+ نوشته شده توسط امیر همایون پاکبین در سه شنبه 24 مرداد1385 و ساعت 10:41 |

 

اگر بخواهم مقدس ترین قسمت بدن انسان را نام ببرم می گویم دست، همیشه دستها برایم مقدس ترین جا و امنترین بوده است، و آنقدر تقدسش زیاد هست که فقط به عنوان یه دست ساده نمیتوانم بهش نگاه کنم، دستها برایم پر از معنا هستند، عشق، محبت، زحمت، خواستن، قدرت، بزرگی، خوبی، مهربانی، و احترام وشایدم زخم ....

نمیشود به راحتی از بعضی چیزها گذشت، باید به راه زندگی ادامه دهم.

الهي به اميد تو
الهي دستهايم... دستهايم پينه بسته اند الهي دستهايم قلم مال شده اند... الهي دستهايم واژه اي شده اند... دستهايم بوي هزاران واژه مي دهند... و الهي دلم به دنبال دستهايم مي روند... الهي چشمهايم رد دستهايم را مي گيرند و الهي من هنوز دلم مي گيرد.
يا من اسمه هر آنچه زيباست و يا من ذكره هر آنچه آرامش است... من راهي جز نوشتن ندارم... كاش تو پايين تر بيايي و دستهاي زمخت و قلم مال مرا در دست بگيري و ....
الهي ديدي باز هم نوشتم... همين ها را كه مي بايست به تو مي گفتم نوشتم.

حقیقت می جنبد، فشار می آورد، می گریزد، باز می گردد، آواز میخواند، ضد و نقیض میگوید، چرخ میزند، با هیچ نیرنگی به دام نمی افتد، نه اصلی را می پذیرد، نه تن به عادتی می سپارد. حقیقت آن چیزی است که من ندارم، آن چیزی است که هیچ کس نمی تواند داشته باشد. او گاهی از میان زندگی ما چون گذر پاره ی از لای شاخ و برگها می گذرد، آن هم اتفاقی و دیر به دیر، بی آنکه ما از آن سر در آوریم.

 

+ نوشته شده توسط امیر همایون پاکبین در یکشنبه 15 مرداد1385 و ساعت 9:7 |

پر بودم از نوشتن و نمینوشتم نمیدونم چرا ،به هرحال دیگه از مرثیه خونی حالم به هم خورد خداییش،هی این وسطا از بدبختیهام نوشتم که یه کم به تعادل برسه اما انگار اونم طعم تلخی داشت خوب این مدت این مرثیه نویسیها دست خودم نبود الانم که اینجا نشستم و مینویسم  خودم باورم نشده که هنوز بتونم بنویسم،تلخیها رو قورت بدم و آروم باشم خیلی از سرفصلهای حرفای نگفته رو با همه توضیحاتش خیلی قشنگ بسته بندی کنم و مثل دفترای ممنوعه دفنش کنم و بسپرمش به دست گذر زمان میدونی گذر زمان خودش خیلی چیزا رو برای آدم حلاجی میکنه و حالی آدم میکنه که تو بعضی چیزا رو نمیدونستی و بیخود خودتو به در و دیوار میکوبیدی، امروز به یکی از همین زود نتیجه گیری هایم رسیدم وقتی کامنتی از اکبر منتجبی دیدم که روی مطلب استعفاش از آفتاب گذاشته بود، من همیشه فکر میکردم اکبر منتجی سردبیر سابق آفتاب از من خوشش نمیاد و هر روز ممکنه بگه از همکاری با شما خوشحال شدیم و از فردا راضی به زحمتتون نیستیم و اگر هم اینو نمیگه بخاطر اینکه نمی خواهد وجهش یک ادم نون بر رو نشون بده وقلباً از کار من راضی نیست و با خود من هم مشکل داره واین ذهنیت در طول این چند ماهی که با هاش همکار بودم همیشه تو ذهن من بود ولی برای من حرکتهای مثبتش بیشتر اهمیت داشت چون اون تونسته بود به اینجا نظمی بده حقوقا رو سر و سامون بده برای کارکنان این مجموعه شخصیتی رو فراهم بکنه که بالایی ها فراموش کرده بودند، القصه وقتی که در مراسم معارفه مدیر جدید اکبر منتجبی محبتش رو نسبت به من ضمیمه صحبتش کرد و من رو معرفی کرد یکم جا خوردم و امروز که در کامنتش خوندم پاکبین دوست داشتنی با اون خنده هاش و همینطور چت کردنش رو فراموش نمیکنم خیلی از خودم شرمنده شدم و مطمئن شدم باز هم زود تصمیم گرفتم زود قضاوت کردم این پست هم برای توجیه کاستی های مغزم نوشتم خدا کنه که همه اونایی که اینجا بین ما بودن وما به دوستی شون افتخار میکردیم ویا در دوستیشون تردید داشتیم هر جایی که میرن خوش باشن قلمشون پایدار و قدمشون استوار باشه ما رو هم حلال کنن....

+ نوشته شده توسط امیر همایون پاکبین در پنجشنبه 12 مرداد1385 و ساعت 12:43 |

از تنگنای محبس تاريكی
از منجلاب تيره اين دنيا
بانگ پر از نياز مرا بشنو
آه، ای خدای قادر بی همتا

يكدم ز گرد پيكر من بشكاف
بشكاف اين حجاب سياهی را
شايد درون سينه من بينی
اين مايه گناه و تباهی را

دل نيست اين دلی كه بمن دادی
در خون طپيده، آه، رهايش كن
يا خالی از هوا وهوس دارش
يا پای بند مهر و وفايش كن

تنها تو آگهی و تو می دانی
اسرار آن خطای نخستين را
تنها تو قادری كه ببخشائی
بر روح من، صفای نخستين را

آه، ای خدا چگونه ترا گويم
كز جسم خويش خسته و بيزارم
هر شب بر آستان جلال تو
گوئی اميد جسم دگر دارم

از ديدگان روشن من بستان
شوق بسوی غير دويدن را
لطفی كن ای خدا و بياموزش
از برق چشم غير رميدن را

عشقی بمن بده كه مرا سازد
همچون فرشتگان بهشت تو
ياری بمن بده كه در او بينم
يك گوشه از صفای سرشت تو

يكشب ز لوح خاطر من بزدای
تصوير عشق و نقش فريبش را
خواهم بانتقام جفاكاری
در عشق تازه فتح رقيبش را

آه ای خدا كه دست توانايت
بنيان نهاده عالم هستی را
بنمای روی و از دل من بستان
شوق گناه و نفس پرستی را

راضی مشو كه بنده ناچيزی
عاصی شود بغير تو روی آرد
راضی مشو كه سيل سرشكش را
در پای جام باده فرو بارد

از تنگنای محبس تاريكی
از منجلاب تيره اين دنيا
بانگ پر از نياز مرا بشنو
آه، ای خدای قادر بی همتا

(فروغ فرخزاد)

+ نوشته شده توسط امیر همایون پاکبین در دوشنبه 2 مرداد1385 و ساعت 10:55 |
دریغ است ایران که ویران شود