
![]() زرتشت تنها از كوه به زير آمد و با كس رويارو نشد. اما چون به جنگل ها پاي نهاد ناگاه خود را با پيرمردي رويارو ديد كه از كلبهء قدسی خويش پي يافتن ريشه در جنگل بيرون آمد بود. و پيرمرد با زرتشت چنين گفت : اين آواره به چشم ام بيگانه نيست : سال ها پيش از اينجا گذشت. نام اش زرتشت بود. اما دگر گشته است. آن زمان خاكسترت را به كوهستان بردي و امروز سر آن داري كه آتش ات را به دره ها ببري ؟ از كيفر آتش افروزي نمي هراسي ؟ زرتشت دگر گشته است ... ! زرتشت كودك شده است ! زرتشت بيدار شده است : اكنون تو را با خفتگان چه كار ؟ زرتشت گفت : من آدميان را دوست مي دارم. قديس گفت : چرا من سر به بيابان و جنگل نهادم ؟ مگر نه اينكه من نيز آدميان را بي اندازه دوست مي داشتم ؟ اما اكنون خداي را دوست مي دارم نه آدميان را. آدمي نزد من چيزي ست بس ناكامل. عشق به آدمي مرا مرگ آور است... زرتشت پرسيد : قديس در جنگل چه مي كنی ؟ قديس گفت : سرود مي سرايم و مي خوانم و با سرودن مي خندم و مي گريم و زمزمه مي كنم : اينگونه خداي را نيايش مي كنم. با سرود و گريه و خنده و زمزمه خدايي را نيايش مي كنم كه خداي من است... اما زرتشت چون تنها شد با دل خود چنين گفت : (( چه بسا اين قديس پير در جنگل اش هنوز چيزي از آن نشنيده باشد كه خدا مرده است ! )) + نوشته شده توسط امیر همایون پاکبین در پنجشنبه 30 شهریور1385 و ساعت
14:1 |
در راستای شنیدن حرفها و دیدن دیدنی هایی پست و رذیلانه حایلها و دشمنی ها جان گرفتند تا ارزشهای معتبر یک دوستی که امروز جز یک حماقت واژه دیگری برای آن نمی توان بر شمرد دگرگون شود و ماندگاری سلام و دوستی در تسلسل ذهن آلوده به قصه های باورناپذیر مبدل گردد . پذیرشی که هر نگرش و بیانی را دستخوش تحول که نه – بل تجاوز و حریم شکنی قرار می دهد تا جایی که قلم که بجز برای شعر و محبت و عرفان وگاهی اوقات اعتراض برای هیچ چیز هیچ چیز دیگر بروی صفحه طنازی نکرده بود به جمع آوری پسابهای پر تکدر دیگران پرداخت و در این هجمه بی قانون گاه سبزینه اندیشه ای در حصار نهادی پاک مجال درک معنایی از جنس تلافی و انتقام را فراهم می کند . داستان خانوم گاومیش حرفی تازه داشت . حرفی که می توانید آن را یک اعتراض یا هر انگ و افترای دیگری قلمداد کنید ولی برای خود من تنها تلنگری بود برای کسی که زیادی خودش رو دست بالا گرفته بود واحتیاج داشت از دید یه چشم سومی خودش رو ببینه که شاید در اصلاحش کمک بشه ... و اما من تصمیمی گرفته بودم. تصمیمی که غریب نبود و قریب شاید ، دانی چه می خواهم بگویم؟ می خواستم کهنه هوای تهمت و افترا و نگاه سنگین دوستان رو با زدن حرفهایی تازه تر و بی قافیه و ردیف ،از دل بیرون کنم تا همه بفهمن همه چیز اونجوری نیست که نشون میده....اما دیدم ارزش این رو هم نداره،و بیشتر دوستان که عنایت دارند و هر از چند گاهی سری به صفحه حقیر میزنند،بیش از این که از حال واحوالات خانوم گاومیش متعجب بشن از این ماجرا دلخور بودن که چرا من خودم رو هم سنگ همچین کسی کردم و کلاً چرا همچین پستی رو درج کردم ، باید بگم تاحالا واسم زیاد مهم نبود برداشت دیگران از نوشته هام. می گفتم هرکسی هر برداشتی داشته باشه، همون درسته ! یعنی هر کسی در گرفتن مصداق آزاده،اما این بار چند نفر از دوستان برداشتشون خیلی دور از فکرم بود... در آخر باید بگم زین پس: هر کس بد ما به خلق گوید ما دیده به بد نمی خراشیم ما نیکی او به خلق گوییم تا هردو دروغ گفته باشیم + نوشته شده توسط امیر همایون پاکبین در یکشنبه 26 شهریور1385 و ساعت
1:9 |
بخت من خواب است بیدارش کنید** گر که بیمار است تیمارش کنید + نوشته شده توسط امیر همایون پاکبین در چهارشنبه 15 شهریور1385 و ساعت
9:8 |
گوشها همه آکندهاند به موم کس نشنود هيچ جز پژواکِ گنگِ آوای خود
در پشت چارچرخه فرسوده اي / كسي خطي نوشته بود: تو ديگر نگرد نيست!" در من هزار مرتبه تكرار گشت و گشت چشمم براي اين همه سرگشتگي گريست چون دوست در برابر خود مي نشاندمش تا عرصه ي بگو مگو مي كشاندمش _ در جستجوي آب حياتي؟ دنبال عشق؟ ما نيز گشته ايم "و آن شيخ با چراغ همي گشت..." آيا تو نيز - چون او-"انسانت آرزوست؟" گر خسته اي بمان و اگر خواستي بدان: پويندگي تمامي معناي زندگي ست. هرگز "نگرد! نيست" سزاوار مرد نيست...
فريدون مشيری + نوشته شده توسط امیر همایون پاکبین در یکشنبه 12 شهریور1385 و ساعت
9:34 |
چه بگویم که دل افسردگی ات از میان برخیزد؟ نفس گرم گوزن کوهی چه تواند کردن؟ سردی برف شبانگاهان را که پر افشانده به دشت و دامان؟ این دوبیت شعر قشنگ از شفیع کدکنی رو یکی از دوستان مهربونم برام فرستاد،هیچ بهانه ای برای نوشتن نبود جز اینکه افتخار کنم به دوستانی که شاید کمی با من غریبه باشن ولی محبتشون از هر آشنایی بیشتر بوده دیروز مثل خیلی وقتای دیگه کمی ابری بودم ولی سه نفر از دوستانی که خیلی از من دور هستن با راهنمایی هاشون با همدلیشون خیلی کمکم کردن از هر سه شون ممنونم خدا توفیق بده یک روزی بتونم جبران محبتشون رو بکنم،الانم که بهانه ای برای نوشتن هست می خوام یه شعر قشنگ از قدسی قاضی نوری که خودم خیلی دوستش دارم رو تقدیم کنم به این غریبه آشنا ها... باد از کجا آورد تخم اينهمه تنهايی را
چه فرق ميکند گوشواره هايم شکوفه نارنج باشد يا هيچ نباشد کو چشمی برای تماشا؟ چه فرق ميکند ماه پشت پنجره باشد يا که نباشد کو سری پشت پنجره ها؟ چه فرق ميکند کسی باشد يا که نباشد کو دست تمنا؟ باد از کجا آورد تخم اينهمه تنهايی را؟؟؟؟ + نوشته شده توسط امیر همایون پاکبین در چهارشنبه 8 شهریور1385 و ساعت
11:0 |
دیروز بعد ظهر که اومدم ماشين را روشن كنم و بيام بیرون و هوایی بخورم ديدم دم در يكی از همسایه ها شيلنگ بدست گرفته و داره باغچه رو آب میده، رفتم پهلوشو ازش خواستم روي ماشين آب بپاشه . وقتي كه توي ماشين نشسته باشي و از هر طرف آب بپاشن روش يه احساس خاصي بهت دست ميده . احساس خيسي ,احساس خنكي و احساس سبكي . وقتي كه از داخل شيشه هايي كه آب روشونو گرفته و مدام از بالا و پايين قطرات آب به پايين مي ايند به بيرون نگاه ميكني انگار دنيا را ميشه يه طور ديگه هم ديد . شايد شفاف تر شايد تميز تر , شايد واضح تر و حتي شايد گنگ تر و چند لايه تر و شايد مجموعه اي از همه اين ها و هيچ كدام ...و با خودم گفتم در چنين حالتي حتي بد فكري نيست كه خودت بري گوشه ايي بايستي و آب را بگيري روي سر خودت تا از بالا به پايين كاملا خيس بشي و همه چي را بشوري و خنك بشي ... ،تو همین فکر و احوالات بودم که یاد یکی از گنجینه های سهراب افتادم.... و صداي دوست مي آمد به گوش دوست , كه زمزمه ميكرد : خانه دوست كجاست ... ؟ شب به سر امد و برآمد آفتاب . حال چشمها را بايد شست و جور ديگر بايد ديد . بايد بلند شد در امتداد وقت قدم زد در طول مسیری که باید بر میگشتم به محل کارم محل کاری که ظهر ها با عجله ترکش میکنی و بو العجب که بعد ظهر از فرط تنهایی و بی حوصلگی با اشتیاق برمیگردی تا با یکی از دوستانت باشی و لحظه ای خودت رو به بی وزنی نزدیک کنی وتمام سعی و همتت رو این گذاشتی که چشمهاتو بشوری و دنیا رو جوری دیگه ببینی، ولی یه لارو سمج پر مدعا نفوذ کرده به ذهن بیمارت و داره این نهال بی پناه رو از داخل پوک میکنه و تو رو دچار تردید کرده که آیا من بدم یا دنیای پیرامونم خیلی عوض شده ارزشهایی که برای من ارزش بوده الان ضد ارزش شده یا شایدم دنیا دیگه دنبال ارزش گرایی نیست،شاید باید ایده ال هایی که دیگه جایی برای رشد و نمو ندارن رو کنار گذاشت و هر جوری شده همرنگ جماعت شد ،شاید باید رئالیستی تر به بیرون نگاه کرد این ها همه پارادوکس های دماغ مالیخولیایی منه سئوالهایی که هنوز به جوابش نرسیدم و شاید هم هیچ وقت نرسم.... كمي ابر كمي ابر شايد رهايي از هرم افتاب شايد نسيم خاك باران خورده شايد رهايي شايد رهايي ...
+ نوشته شده توسط امیر همایون پاکبین در یکشنبه 5 شهریور1385 و ساعت
8:53 |
|
|