تبليغاتX
بتکده

امروز تصمیم گرفتم از خودم حرفی نزنم،باشعروجمله قصارومعماو...همه رابه دنياي شگفت انگيز بزرگترها دعوت کنم....!

بخشي ازترجمه شعريک شاعره فرانسوي به نام "نانسي سيمس":
زندگي مسابقه نيست
زندگي يک سفر است
وتوآن مسافري باش که درهرگامش
ترنم خوش لحظه هاجاريست.

****************************
و اما خیام خودمون میگه:

ازحادثه جهان زاينده مترس
ازهرچه رسدچونيست باينده مترس
اين يک دم عمرراغنيمت بشمر
بررفته مينديش وازآينده مترس

****************************

حرف بزرگترها.......!!!

*دست به يقه شدن باحاکم بسيارساده تراست ازرودررويي باعقايدي که اودرتوحاکم کرده است.

**گذشتهءانسان بزرگترين زندان آزادي اوست.

***زندگي مثل يک فنجان چاي است.هش دار!اين فنجان زودسردمي شودوازدهن مي افتد.

****وقتی همه مانندهم فکرمی کننددرواقع هيچکس فکرنمی کند(والترليپمن )

*****کسی که بااوخنديده ای راازيادمی بری ولی کسی که بااوگريستی راهرگز.

******زنان راژرف می پندارند.چرا؟زيراهيچ کس هرگزدرآنان ژرفايی نمی يابد(نيچه )

*******مردان بزرگ به خودسخت می گيرندمردان کوچک به ديگران(کنفوسيوس)

********هرچيزی که بتوان قيمتی برايش معين کردبي ارزش است.قيمت شماچقدراست؟


****************************
نتیجه اخلاقی:

معجزه کن معجزه کن
ورنه ميلادتوجزخاطره دردی بيهوده چيست
هم از آن دست که مرگ ات.
                                                

+ نوشته شده توسط امیر همایون پاکبین در دوشنبه 15 آبان1385 و ساعت 10:17 |

باز هم می خواهم بنویسم!!! سابقاً نیازم به نوشتن در متغیری از زمان بالفعل می‌شد،که یا خیلی خوشحال بودم یا کمی آزرده ،اما این بار بعد از گذشت چند وقتی که پا در بتکده نذاشته بودم و گرد و غباری از روی این صفحه ناخوانده بر نداشته بودم، می نویسم، بخاطر نقاب هایی که انسانها بر صورتها و دستانشان می‌کشند،و باد بوی دهانشان را می‌پوشاند دیگر کسی نمی‌فهمد که دهانشان بوی مسیح را گم کرده،در اتمسفر باد کرده خدا نمی‌دانم این نقاب را برای چه تراشیده اند و آدمی که آب می‌رود لای صورتک ها، روسپی هایی که در لباس مردان گدایی محبت وعده داده شده را می کشند.
من منتظرم که ببینم آنان که گرسنه گیشان معده ای و روده‌ای نیست و بجای معده دستگاه تناسلی سکان سیری و گشنگیشان را در دست دارد چگونه و در کجا دل به ارحم الراحمین همان ربالعالمین می دهند.

 دروغ یورتمه بلد نیست تا مثلاً از رویای مردانگی و رفاقت بزند به قاب، به بیرون تر از تماشا....

... من آب دیده ام که تا ابد در رودخانه لیز می خورد

وقتی عقاب می بینم پشه را از هیجان له نمی کنم

شما می توانید و این حق شماست که در هر لحظه و در هر گوشه از جهان و لای هر پلک که از خودتان می تکانید نشسته وبنشینید و توامان از دیوار بشنوید که این راه بسته نیست....

.من نیز میگویم :

بگذار ابردعای کشاورزان را برآورد........!!!

 

+ نوشته شده توسط امیر همایون پاکبین در پنجشنبه 11 آبان1385 و ساعت 11:26 |
دریغ است ایران که ویران شود