هركس به جهان چون مه من یار ندارد
یعنی كه بتــــــــی شوخ و دلازار ندارد
چون شاخهی بید است كه در باغ طبیعت
هر چند كنــــــی تربیتش بــــــــــــار ندارد
عشق از در و دیوار جهان ریزد و اصلاً
این جاذبه طوریست كه انكــار ندارد
این عشق چه نور است كه در هیچ زمانی
بی جسم دگــــــر تابشش آثــــــــــار ندارد
آری! بصر عاجز ما با همه حدّت
شایستگی دیـــدن انـــوار ندارد
زاهد نپذیرد ز من ار این سخنان را
مسكین خبر از عالـــم اسرار ندارد
او هیچ نفهمیده كه این جاذبه چون است
راهی به جلــــو جــــز ره پنـــــــــدار ندارد
امروز جهان رفتـه به جایی ز تكامل
كین سفسطهی شیخ خریدار ندارد
قهری! ز بیانت نبــــــرد پی به معانی
آن كس كه دل روشن و هشیار ندارد
شعر:قهرمان پاک بین(کلیات قهرمان غزل ۱۰۶ ص ۶۶)



