تبليغاتX
بتکده

 

هركس‌ به‌ جهان‌ چون‌ مه‌ من‌ یار ندارد

یعنی‌ كه‌ بتــــــــی‌ شوخ‌ و دلازار ندارد

 

چون‌ شاخه‌ی‌ بید است‌ كه‌ در باغ‌ طبیعت

‌هر چند كنــــــی‌ تربیتش‌ بــــــــــــار ندارد

 

عشق‌ از در و دیوار جهان‌ ریزد و اصلاً

این‌ جاذبه‌ طوری‌ست‌ كه‌ انكــار ندارد

 

این‌ عشق‌ چه‌ نور است‌ كه‌ در هیچ‌ زمانی‌

بی‌ جسم‌ دگــــــر تابشش‌ آثــــــــــار ندارد

 

آری‌! بصر عاجز ما با همه‌ حدّت‌

شایستگی‌ دیـــدن‌ انـــوار ندارد

 

زاهد نپذیرد ز من‌ ار این‌ سخنان‌ را

مسكین‌ خبر از عالـــم‌ اسرار ندارد

 

او هیچ‌ نفهمیده‌ كه‌ این‌ جاذبه‌ چون‌ است

‌راهی‌ به‌ جلــــو جــــز ره‌ پنـــــــــدار ندارد

 

امروز جهان‌ رفتـه‌ به‌ جایی‌ ز تكامل

‌كین‌ سفسطه‌ی‌ شیخ‌ خریدار ندارد

 

قهری! ز بیانت‌ نبــــــرد پی‌ به‌ معانی

‌آن‌ كس‌ كه‌ دل‌ روشن‌ و هشیار ندارد

 

شعر:قهرمان پاک بین(کلیات قهرمان غزل ۱۰۶ ص ۶۶)

+ نوشته شده توسط امیر همایون پاکبین در چهارشنبه 25 بهمن1385 و ساعت 0:6 |

امروز در حالی که داشتم توی نت ولگردی یا با کلاس‌تر بگم وبگردی میکردم به یک مطلبی برخوردم که یکجوریایی حرف درونیات من بود، اما از آنجا که نمیدونم چرا‌ نمیتونم بنویسم؟

کلی از خوندن این نوشته روحم شاد شد و با خودم گفتم اگر من میخواستم این حرف مشترک رو بنویسم اگر براش یه کتاب ۷۰۰ صفحه‌ای هم خط خطی میکردم به اندازه این چند جمله رخ نمی‌نمود.از اتفاقی که افتاده و دیگه نمیتونم بنویسم،هم نپرسید چون خودمم نمیدونم علت چیه، شاید دیگه مثل قدیما از چیزی اونقدر شاکی نمیشم که بخوام داغ دلمو رو کاغذ پیاده کنم ،یا شاید دیگه اونقدر خوشحال نمیشم که از خوشحالی ذهنم فعال بشه و بتونم حرف دلم رو بزنم،لاجرم مصداق قانون اول نیوتن شدم و به حرکت مستقیم الخط یکنواخت خودم ادامه میدم، میان نبودن و بودن نیروهایی که برآیندشان صفر است تفاوتی وجود ندارد....،القصه بعد از یک ماه بازم نمیتونم چیز قابل توجهی از خودم بنویسم، از این رو به کپی، پیست این چند جمله و یکم غرغر، اکتفا می‌کنم.

ابن مقفع در کتاب کلیله دمنه از تیره گی روزگار شکایت میکند و شکواییه خود را با این کلام به تصویر می‌کشد: «خیرات بر اطلاق روی به تراجُع نهاده است و همت مردمان از تقدیم حسنات قاصر گشته». این تصویر در ترجمه‌ی نصرالله منشی چنین بازتاب یافته است:

»
می‌بینم که کارهای زمانه میل به ادبار دارد و چنانستی که خیرات مردمان را وداع کرده است و افعال ستوده و احوال پسندیده مدروس گشته، و راه راست بسته و طریق ضلالت گشاده، و عدل ناپیدا و جور ظالم و علم متروک و جهل مطلوب، و لؤم و دنائت مستولی و کرم و مروت متواری، و دوستیها ضعیف و عداوتها قوی، و نیکمردان رنجور و مستذّل و شریران فارغ و محترم، و مکر و خدیعت بیدار و وفا و حریت در خواب، و دروغ مؤثّر و مثمر و راستی مهجور و مردود، و حق منهزم و باطل مظفّر، و متابعت هوی' سنّتی متبوع و ضایع گردانیدن احکام خِرَد طریقتی مشروع، و مظلوم محقّ ذلیل و ظالم مبطل عزیز، و حرص غالب و قناعت مغلوب، و عالَم غدّار بدین معانی شادمان و به حصول این ابواب تازه‌روی و خندان« .

با تامل روی نوشته ‌های بالا متوجه شدم که علت اصلی این همه تضاد بین حسن و قبح های ذکر شده فقط و فقط تغیر هنجارها و نا هنجار هاست،هنجار‌ها و ناهنجار‌ها به دو پديدة صرفاً «اعتباري» و «قرار دادي» تبدیل شده‌اند. در روزگارانی که رنگ فراموشی به خود گرفته است، قرارداد شده بود که دوستی، رفاقت، حق جوئی و حق پرستی، احترام به بزرگتر و غیره ...... هنجار باشند. با گذشت زمان این قرار داد‌ها اعتبار خود را از دست داد و قرار دادهای جدیدی جایگزین شد، انسانهای عصر ماشین برای رفاقت تاریخ مصرف معین می‌کنند، دوستی را قرار دادی می‌دانند برای کسب منافع فی مابین، اگر منافع برای یکی از طرفین شایسته و بایسته نمودی نداشته باشد قرارداد دوستی هم بی اعتبار می‌شود، در این زمانه اگر به کسی بگویی دزد، بگویی تو داری از بیت المال دزدی می‌کنی چنان با افتخار جوابت را می‌دهد که می‌تونم زرنگم می‌خورم تو هم میتونی بخور ، حال آنکه در چند صباحی قبل جواب این حرف حداقل سیلی ابداری بود، وقتی چنین جوابهای صریحی از انسانهای ماشینی امروز می‌شنوی گویی همان مشت محکمی که بر دهان ابرقدرتها دائماً و توماً می‌خورد این بار بر فک و دهان شما فرود آمده و استکبار جهانی نیز آنچه که باید می‌دانست را دانسته است.

انسان موجودي است داراي جسم و روح با اميال، دافعه‌ها، جاذبه‌ها و نيز جذب شونده و دفع شونده، این انسان مجموعه‌ای گشته از باید ‌ها و نباید‌ها ، دانسته‌ها و ندانم کاریهای بیشمار و بزرگترین ندانم کاری این موجود دوپا این است که بسان کبک سر اندر برف می‌کند تا نبیند کسی را و به خود تلقین می‌کند که کسی هم او را نمی‌بیند. این رفتار تا آنجا ادامه پیدا می‌کند که قسمتی از وجود خود را نادیده می‌شمارد، چیزی که در زندگی انسانها وجود دارد و در زندگی حیوانات وجود ندارد، »حیا« انسان در مواردي شرمگين و خجل مي‌گردد.اساساً حياء يك پديدة اجتماعي است که این روزها بسیار کمیاب شده یا بهتر بگوییم نایاب شده. شايد باعث شگفتي شود كه مگر كسي هم می‌تواند در لاینفک بودن حياء از وجود انسان تشكيك ‌كند! اما واقعيت اين است كه حتي بعضي‌ها در بودن داشتن آن، نيز شک كرده‌اند، که البته با دیدن مظاهری اینچنینی در پیرامون مان شکی بجاست.

 

نتیجه اخلاقی:

 سرا پا اگر زرد و پژمرده‌ایم

ولی دل به پاییز نسپرده‌ایم

چو گلدان خالی،لب پنجره

پر از خاطرات ترک خورده‌ایم!

اگر داغ دل بود، ما دیده‌ایم!

اکر خون دل بود، ما خورده‌ایم!

اگر دل دلیل است، آورده‌ایم!

اگر داغ شرط است، ما برده‌ایم!

اگر دشنه دشمنان، گردنیم!

اگر خنجر دوستان، گرده‌ایم!

گواهی بخواهید، اینک گواه

همین زخم‌هایی که نشمرده‌ایم!

دلی سر بلند و سری سر به زیز

از این دست عمری به سر برده‌ایم

 شعر از: قیصر امین پور

 

+ نوشته شده توسط امیر همایون پاکبین در شنبه 7 بهمن1385 و ساعت 14:57 |
دریغ است ایران که ویران شود