به یک نفر که چند روزی جای من زندگی کند نیازمندیم؛با حقوق و مزایای عالی...

چند روزی پیش تولدم بود و امروز که به خود نگاه میکنم میبینم که طول عمرم چندان نیست واین عرض عمر است که به درازا میکشد ،زمانی را که بی وقفه و پیوسته جان میکنیم تا دمی آسایش حاصل و توشه خود کنیم یا شاید آسایش بیشتری نصیبمان شود آسایش دنیا و آخرت....
« کوفت می خوریم به جای زهر که فقط نمیریم. حناق میگیریم به جای خفقان که فقط راه نفس باز باشد. به خیالت این دنیا را ساخته اند که همه چیز را در ان به پا کنی.در این دیار من و تو را از نادانی خویش هم گریزی نیست.نکو خوانده اندش "سیاره ی رنج" و نکو گفته اند: " لقد خلقنا الانسان فی کبد" ... این دنیا محل نقص است. کمال را آرزو کن اما مجوی . که در این عهد نیابی».
کم یا زیاد؛ قصه همین است، قصه همیشه از دل شب آغاز میشده است...
بزرگترین وبهترین خصایصی که باعث شده بود اشرف مخلوقات باشیم را در این بازار مکاره به قیمت تکه نانی به لبخند روسپیان به ثمن بخث فروختیم و میفروشیم واین حباب ذهن با این علامت سئوالی که در ان معلق شده به این زودیها قصد ترکیدن ندارد و مرا به خود باز میخواند که به کجا می رویم که حالا خیلی هایمان باید از حیوانات درس بگیریم و مهربانی و وفا را مشق کنیم.... چه کسی مشق هایمان را خط میزند؟
تویِ هزارتوی زندگی اگر تویِ یک تویش هم گیر افتاده باشی برای چون منی کافی است که رنگ باخته و جای خالی احساسی که در کوچه پس کوچه های زندگی گمش کرده ام را با هاشور-رنگ وارنگهای یک درمیان پر کنم!!! باور دارم که همیشه بدنبال شاهراه ها بوده ام و چه بسا روزگارنی که به سبب درد زخم اشتیاق ،شور و شوق مشتاقی این شاهراه ها را با بن بست عوض کرده ام..........!حکمت نقطه چینهای روزهایم را پرسیدی ...؟
کلمات زیرک تر از آنی هستند که زورت بهشان برسد، زندانی شان کردم؛ دهان باز میکردم خودشان را به در و دیوار میزدند که خودی نشان بدهند و بگویند که چه بر سرشان میگذرد....!
امشب این شعر رو خیلی دوست داشتم شاید شما هم خوشتون بیاد
ما بی تو هزار داغ یک دل داریم ...
کبریای توبه را بشکن پشیمانی بس است
از جواهر خانه ی خالی نگهبانی بس است
ترس جای عشق جولان داد و شک جای یقین
آبرو داری کن ای زاهد . مسلمانی بس است
خلق دل سنگند و من آیینه با خود میبرم
بشکنیدم دوستان .دشنام پنهانی بس است
یوسف از تعبیر خواب مصریان دلسرد شد
هفتصد سال است میبارد . فراوانی بس است
نسل پشت نسل تنها امتحان پس میدهیم
دیگر انسانی نخواهد بود .قربانی بس است
بر سر خوان تو تنها کفر نعمت میکنیم
سفره ات را جمع کن ای عشق مهمانی بس است...
شعر از:ابوالفضل نظری


