تبليغاتX
بتکده

این روزها نمی‌دونم چرا و به چه علت اینقدر دلتنگ بچگی و سرخوشی‌های اون دوران شدم دوره‌ای که شاید بهتر بود هیچ وقت تمام نمی‌شد ، راحت بی‌دغدغه هیچ کس از ادم توقعی نداشت بهترین و خوش‌ترین دوران زندگی که بچه‌ها کمتر در اون سن و سال درکش می‌کنن و همیشه دوستدارن زودتر بزرگ بشن،تو این همه پیچ وا پیچ زندگی کنونی‌ام به شکل باور نکردنی شیفته مرور کردن دوران کودکی شدم، زمانی که از آن سالها گذشته ، وقتی از بچگی یاد میکنیم اولین چیزی که بعنوان یکی از خاطرات شیرین زندگی‌ در ذهن، مخیله مجسم میشه کارتونها و شخصیت های کارتونی دوران کودکی است که بین همسالان با خاطرات روشن و شفاف یاد می شود و بعضا خاطرات مشترکی از تقلید رفتار شخصیتهای کارتونی بین دوستان پیدا میشود .
این عبارات که هیچ رنگی از قلمبه سلمبه‌گی نداشت مقدمه ای بود بر اینکه کلی زمان صرف کردم تا تونستنم تعداد قابل توجهی از عکس‌های کارتونهای قدیمی رو روی نت پیدا کنم،بخاطر سرعت اینترنت و سنگین نشدن پست طی چند پست همشون رو خدمت دوستان تقدیم میکنم، اگر ذهنتون رو متمرکز کنید و بخواهید بیاد بیارید کارتونهای زمان بچه‌گی تون رو چه اسمهایی رو به زبون میارید و چه خاطراتی از اون اسامی دارید؟

TinyPic image

 بامزی با شخصیتهای شیرین تر از عسلش شلمان که مثل بعضی از مسئولان عالی رتبه کشورمون موقعی که کاری رو باید انجام بدهند زنگ خوردن و خوابیدنشون به صدا در میاد یا اون خره که مثل اسب می‌دوید اون خیلی شبیه الان منه سر ماه که میشه بعد از گرفتن حقوقی کاملاً ناچیز مثل اسب برای اقای رئیسمون میدوم هر چند که اصلاً بچشمش هم نمیاد، اون اژدهایی هم که کوفته قل قلی میخورد رو هم خیلی دوست داشتم و همیشه به مامانم میگفتم اینایی که این میخوره کوفته قل قلی نیست کوفته فلفلیه چون بعد از خوردنش اتیش میگیره...

TinyPic image

 بنر داستان سنجابی ماجراجو و پر انرژی بود توی این کارتون از سوو خیلی خوشم میومد یکجوریایی شبیه جنس لطیف بود و گنجا رو هم باهاش خیلی حال میکردم چون یه فامیل داریم که بدلایل امنیتی نمیتونم نسبتش رو بگم ولی عین این گنجا میمونه همیشه با همه چیز مخالفه حتی بعضی موقع‌ها با خودش هم مخالفت میکنه...

TinyPic image

الفی با قیافه‌ای که نمی‌تونستی تشخیص بدی این قیافه یک آدم متفکره یا احمق!؟

TinyPic image

بارباپاپا کارتونی بیمزه و کوتاه تا می‌خواستی سر بجمبونی تمام میشد تنها خاصیت و جذابیت این کارتون این بود که وقتی تو مهدکودک با خمیر بازیت نمیتونستی چیز بدرد بخوری درست کنی میگفتی نسرین جون من بارپاپا درست کردم و یه چیز مزخرف‌تر از اولی رو که درست میکردی میگفتی بارباپاپا عوض شد دیگه مثلاً این باربازو دیگه...!

TinyPic image

انت خیلی قشنگ بود الان بیشتر از نیم ساعته که دارم فکر می‌کنم تا اسم اون پسری رو که انت بخاطر ناقص کردن پای برادرش نبخشید رو به خاطر بیارم ولی ظاهراً خیلی زمان گذشته و ذهن من یاری نمیکنه شاید اسم برادرش جک بود.

TinyPic image

بلفی و لیلیبیت من عاشق شخصیت و حرف زدن اون عموی دائم الخمر عرق‌خور بلفی بودم

TinyPic image

بل و سباستین تا مدتها این دو تا رو با هم قاطی میکردم نمیدونستم سباستین سگه است یا بل شاید الان هم ندونم چون کارتونش خیلی حزن انگیز بود و سگه هم بی اندازه بزرگ

TinyPic image

لولک و بلک یعنی جمعه روز تعطیل کارتونی که به نظر مامان من چندان مهم نبود و هی میومد بالای سرت و میگفت تو درسات رو خوندی نشستی هر چی کارتون الکی این تلویزیون نشون میده رو داری نگاه میکنی‌عجب روزگاری بود یادش بخیر

TinyPic image

بچه‌های مدرسه والت اسماشون یادم رفته فقط میدونم یکیشون گارنت بود یکیشون هم فرانچی و یک معلم مهربون با ظاهری خشن داشتن البته تو اسمش هم روایت بسیار است بعضی از علما بچه‌های مدرسه آلپ میگن منم که هیچ نشانه‌ای از عالم بودن در شخصیت الحقر خودم نمیبینم مدرسه والت میگم

TinyPic image

 

چوبین و اما چوبین از اونجایی که من دو سال از خدا کوچیکترم باید اعتراف کنم و اذعان کنم که خدایی در زمان پخش این کارتون من دیگه بچه نبودم و دیوی شده بودم برای خودم ولی بازم بچه گی میکردم و مینشستم تا ته ته این کارتون رو نگاه میکردم و خیلی دوست داشتم بگم یه خبر بد یه اتفاق بد

 

 واتو واتو، واتو واتویی که اعجاب انگیز بود و تولید مثلشون همیشه برام سئوال بود البته الان دیگه برام چندان عجیب نیست چون تولید مثل‌ها و زاد ولدهایی بسیار عجیب‌تر دیدم ......!؟ ،خانواده دکتر ارنست که البته مطمئن نیستم اسم کارتونش این بود ولی شک ندارم که همه به این اسم میشناختنش چقدر جذاب بود و باید اعتراف کنم هیچ وقت دوست نداشتم که از اون جزیره رهایی پیدا کنن چون سریال تموم میشد و معلوم نبود از کارتونی که در آینده بجای اون میگذاشتن انقدر خوشم بیاد....،پت و مت نمونه‌ای که هیچ وقت فراموش نمیشه و هر روز دو نفر شبیه اون حضرات رو در کنار خودت می‌بینی، نمیدونم کدوم قسمتش رو بیشتر دوست داشتم اون قسمتی که مرغ درست میکردن یا اون قسمتی که خانه‌اشون رو کاغذ دیواری میکردن فقط میدونم که خیلی دلتنگشون هستم.... اینها گوشه‌ای از ورق زدن دوران کودکی من بود کلی فیلم و کارتون دیگه هم هستند که عکس‌هاشون رو پیدا کردم تا شاید برای شما هم تداعی خاطره بشه و بخاطر اینکه صفحه سنگین نشه و راحت بتونید ببینید در پستهای بعدی بقیشون رو نشون میدم...

 

+ نوشته شده توسط امیر همایون پاکبین در چهارشنبه 29 فروردین1386 و ساعت 23:47 |

گضنفر جان سلام! ما اينجا حالمام خوب است. اميدوارم تو هم آنجا حالت خوب باشد. اين نامه را من ميگويم و جعفر خان کفاش برايد مينويسد. بهش گفتم که اين گضنفر ما تا کلاس سوم بيشتر نرفته و نميتواند تند تند بخواند،‌ آروم آروم بنويس که پسرم نامه را راحت بخواند و عقب نماند.

وقتي تو رفتي ما هم از آن خانه اسباب کشي کرديم. پدرت توي صفحه حوادث خوانده بود که بيشتر اتفاقا توي 10 کيلومتري خانه ما اتفاق ميافته. ما هم 10 کيلومتر اينورتر اسباب کشي کرديم. اينجوري ديگر لازم نيست که پدرت هر روز بيخودي پول روزنامه بدهد. آدرس جديد هم نداريم. خواستي نامه بفرستي به همان آدرس قبلي بفرست. پدرت شماره پلاک خانه قبلي را آورده و اينجا نصب کرده که دوستان و فاميل اگه خواستن بيان اينجا به همون آدرس قبلي بيان. آب و هواي اينجا خيلي خوب نيست. همين هفته پيش دو بار بارون اومد. اوليش 4 روز طول کشيد ،‌دوميش 3 روز . ولي اين هفته دوميش بيشتر از اوليش طول کشيد گضنفر جان،‌آن کت شلوار نارنجيه که خواسته بودي را مجبور شدم جدا جدا برايت پست کنم. آن دکمه فلزي ها پاکت را سنگين ميکرد. ولي نگران نباش دکمه ها را جدا کردم وجداگانه توي کارتن مقوايي برايت فرستادم.

پدرت هم که کارش را عوض کرده. ميگه هر روز 800،‌ 900 نفر آدم زير دستش هستن. از کارش راضيه الحمدالله. هر روز صبح ميره سر کار تو بهشت زهرا،‌ چمنهاي اونجا رو کوتاه ميکنه و شب مياد خونه.

ببخشيد معطل شدي. جعفر جان کفاش رفته بود دستشويي حالا برگشت. ديروز خواهرت فاطي را بردم کلاس شنا. گفتن که فقط اجازه دارن مايو يه تيکه بپوشن. اين دختره هم که فقط يه مايو بيشتر نداره،‌اون هم دوتيکه است. بهش گفتم ننه من که عقلم به جايي قد نميده. خودت تصميم بگير که کدوم تيکه رو نپوشي.

اون يکي خواهرت هم امروز صبح فارغ شد. هنوز نميدونم بچه اش دختره يا پسره . فهميدم بهت خبر ميدم که بدوني بالاخره به سلامتي عمو شدي يا دايي.

راستي حسن آقا هم مرد! مرحوم پدرش وصيت کرده بود که بدنش را به آب دريا بندازن. حسن آقا هم طفلکي وقتي داشت زير دريا براي مرحوم پدرش قبرميکند نفس کم آورد و مرد!‌شرمنده.

همين ديگه .. خبر جديدي نيست.
قربانت .. مادرت.

راستي:‌گضنفر جان خواستم برات يه خرده پول پست کنم، ‌ولي وقتي يادم افتاد که ديگه خيلي دير شده بود و اين نامه را برايت پست کرده بودم.

+ نوشته شده توسط امیر همایون پاکبین در چهارشنبه 15 فروردین1386 و ساعت 15:28 |
دریغ است ایران که ویران شود