چه بگویم که دل افسردگی ات از میان برخیزد؟
نفس گرم گوزن کوهی چه تواند کردن؟
سردی برف شبانگاهان را
که پر افشانده به دشت و دامان؟
این دوبیت شعر قشنگ از شفیع کدکنی رو یکی از دوستان مهربونم برام فرستاد،هیچ بهانه ای برای نوشتن نبود جز اینکه افتخار کنم به دوستانی که شاید کمی با من غریبه باشن ولی محبتشون از هر آشنایی بیشتر بوده دیروز مثل خیلی وقتای دیگه کمی ابری بودم ولی سه نفر از دوستانی که خیلی از من دور هستن با راهنمایی هاشون با همدلیشون خیلی کمکم کردن از هر سه شون ممنونم خدا توفیق بده یک روزی بتونم جبران محبتشون رو بکنم،الانم که بهانه ای برای نوشتن هست می خوام یه شعر قشنگ از قدسی قاضی نوری که خودم خیلی دوستش دارم رو تقدیم کنم به این غریبه آشنا ها...
چه فرق ميکند
گوشواره هايم
شکوفه نارنج باشد
يا هيچ نباشد
کو چشمی برای تماشا؟
چه فرق ميکند
ماه پشت پنجره باشد
يا که نباشد
کو سری پشت پنجره ها؟
چه فرق ميکند
کسی باشد يا که نباشد
کو دست تمنا؟
باد از کجا آورد تخم اينهمه تنهايی را؟؟؟؟

